پارت بیست و سوم :
نفسم یک لحظه رفت.
- به قاعده باید خواب میبودین دختر عمو! حکما خیالی در سرتونه که شبها خواب به چشمتون نمیاد.
گیر کرده بودم که بمانم یا بروم. وسوسهی حضور این مرد بلند بالا، زیر آسمان پر ستارهی کوهستان نجوای دلم بود. رفتن و پنهان شدن زیر لحاف و فکر کردن به حرفهایش عتاب عقل.
عاقبت پیش نجوای دل کوتاه آمدم.
- شما به چه خیال مشغولید که شبزندهدارید شازده؟
ش
لطفا صبر کنید...
