پارت سی و هفتم :
شاهرخ روی ارابه ایستاد و نگاهش را به صورت من گره زد. لابد پریشانیام را میدید که لبخند دلگرمکنندهای روی چهرهاش نقش بست. حالا در نور کمرنگ فانوس روی ارابهی میتوانستم نگاه خیرهی مقصود را ببینم. چشمهایش پر از اعتماد بود. انگار که ایمان دارد، کار ما خبط و خطا نیست.
چشمانم را بستم. نفسم را پر صدا بیرون دادم. در دل زمزمه کردم:
- منو ببخشید پدر!
-
لطفا صبر کنید...
