پارت سی و هفتم :


شاهرخ روی ارابه ایستاد و نگاهش را به صورت من گره زد. لابد پریشانی‌ام را می‌دید که لبخند دلگرم‌کننده‌ای روی چهره‌اش نقش بست. حالا در نور کمرنگ فانوس روی ارابه‌ی می‌توانستم نگاه خیره‌ی مقصود را ببینم. چشم‌هایش پر از اعتماد بود. انگار که ایمان دارد، کار ما خبط و خطا نیست.

چشمانم را بستم. نفسم را پر صدا بیرون دادم. در دل زمزمه کردم:

- منو ببخشید پدر!

-

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!