پارت سی و چهارم :
توی رختخواب دراز کشیده بود و به پچپچهای خانم جان و آقاجانش، در اتاق بغل گوش میداد. داشتند نقشهی عروس کردن صبیهی بزرگشان را میکشیدند. از همانجا که خوابیده بود، میتوانست نور فانوس را ببیند که هنوز از اتاق اردشیر بیرون میتابید. به پشت چرخید. اشک از گوشهی هر دو چشمش سر خورد و توی گوششهایش فرو رفت.
اولین نوبه نبود که به خاطر آتش عشقی که قلبش را میسوزاند گریه مÛ
لطفا صبر کنید...
