پارت سی و ششم :
بیفایده و شاهرخ، بالای بام خانهی اسدالله بودند. از لای ارسی کوچک نیمهباز، صدای خرناس اسدالله میآمد. پیرمرد به خواب عمیقی فرو رفته بود.
به نردبان چوبی بلند نگاه کردم. سر چرخاندم و عمارت در خواب را از نظر گذر دادم. سایههای درختان زیر نور ماه، کشدار و وهمانگیر دیده میشدند.
شاهرخ خیره نگاهم میکرد. چادرم را مثل خدمتکاران اندرونی دور کمر گره زده بودم. هیب
لطفا صبر کنید...
