پارت سی و ششم :


بی‌فایده و شاهرخ، بالای بام خانه‌ی اسدالله بودند. از لای ارسی کوچک نیمه‌باز، صدای خرناس اسدالله می‌آمد. پیرمرد به خواب عمیقی فرو رفته بود.

به نردبان چوبی بلند نگاه کردم. سر چرخاندم و عمارت در خواب را از نظر گذر دادم. سایه‌های درختان زیر نور ماه، کش‌دار و وهم‌انگیر دیده می‌شدند.

شاهرخ خیره نگاهم می‌کرد. چادرم را مثل خدمتکاران اندرونی دور کمر گره زده بودم. هیب

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۳۹۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!