پارت سی و دوم :



بلند شدم.
- بریم یادت بدم!
زنعمو با لبخند پر از محبتی به هر دوی ما نگاه کرد. احمدرضا جلوتر از من در دالان دوید و در اتاق مشترکش را با پسرهای شاه‌نشان و وجیهه باز کرد.
- داداشی‌هات کجان؟
- حموم!
- تو چرا همراهشون نرفتی؟
- احمدرضا اومده بودم حساب یادت بدم.
شاهرخ وسط اتاق، با قبای سواری ایستاده بود و می‌خندید. احمدرضا خودش را به بی‌خبری زد.
- عمو جو

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!