پارت سی و نهم :
حالا خوابم پیش چشمم تکرار میشد. حکما میرفتم اتاق عمو و زنعمو همان حرفهای تلخ را حوالهام میکرد. بیفایده ملتفت احوالم شد.
- دلشوره نگیرید شازده خانم. شاهرخ میرزا حتمی چارهی کار دارن!
به حیاط نگاه کردم. سکینه و چند خدمتکار دیگر، مشغول جمع کردن آذین حیاط بودند. عقد بیجشن و پنهانی یقین آینهبندان نمیخواست!
دقیقهای بعد با پاهای لرزان و رنگ رو
لطفا صبر کنید...
