پارت سی و نهم :

‌
حالا خوابم پیش چشمم تکرار‌ می‌شد. حکما می‌رفتم اتاق عمو و زنعمو همان حرف‌های تلخ را حواله‌ام می‌کرد. بی‌فایده ملتفت احوالم شد.

- دلشوره نگیرید شازده خانم. شاهرخ میرزا حتمی چاره‌ی کار دارن!

به حیاط نگاه کردم. سکینه و چند خدمتکار دیگر، مشغول جمع کردن آذین حیاط بودند. عقد بی‌جشن و پنهانی یقین آینه‌بندان نمی‌خواست!

دقیقه‌ای بعد با پاهای لرزان و رنگ رو

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️