پارت بیست و چهارم :

‌

صبح بهاری که دستش را روی ده کشید، تن خسته و بی‌خوابی کشیده‌ام را از تخت فنری بلند کردم.
از سمت دیگر عمارت، جایی که خوابگاه عروس‌های خاندان بود، صدای گریه‌ی نوزاد می‌آمد. تنها صدای گریه‌ای که لبخند به لب آدم می‌آورد.
هر چند که لبخند از لب‌های من کنده نمی‌شد. بعد از دو سال اندوه و دلتنگی، برای اولین بار بود که حس می‌کردم زندگی می‌خواهد روی خوشش را نشانم دهد.
ارØ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۰۱ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️