پارت بیست و چهارم :
صبح بهاری که دستش را روی ده کشید، تن خسته و بیخوابی کشیدهام را از تخت فنری بلند کردم.
از سمت دیگر عمارت، جایی که خوابگاه عروسهای خاندان بود، صدای گریهی نوزاد میآمد. تنها صدای گریهای که لبخند به لب آدم میآورد.
هر چند که لبخند از لبهای من کنده نمیشد. بعد از دو سال اندوه و دلتنگی، برای اولین بار بود که حس میکردم زندگی میخواهد روی خوشش را نشانم دهد.
ارØ
لطفا صبر کنید...
