پارت سی و پنجم :
توی عمارت شازده، از پنجرهی بسته بیرون را نگاه میکرد. برف جا به جای باغ را سفید کرده بود. کاش از پنجرهی اتاقش میتوانست ته باغ را ببیند. همانجایی را که روزگاری وعدهگاه عشق مهدخت و شاهرخ بود.
موهای مواجش را با لچک کوچکی جمع کرد و روی تخت دراز کشید. هوا راکد و یخ کرده بود. زیر لحاف پشمی فرو رفت. سکوت عمارت آزارش میداد.
همین چند ساعت پیش بالاخره مجبور شدند تلفن ب
لطفا صبر کنید...
