پارت سی و پنجم :

‌
توی عمارت شازده، از پنجره‌ی بسته بیرون را نگاه می‌کرد. برف جا به جای باغ را سفید کرده بود. کاش از پنجره‌ی اتاقش می‌توانست ته باغ را ببیند. همانجایی را که روزگاری وعده‌گاه عشق مهدخت و شاهرخ بود.

موهای مواجش را با لچک کوچکی جمع کرد و روی تخت دراز کشید. هوا راکد و یخ کرده بود. زیر لحاف پشمی فرو رفت. سکوت عمارت آزارش می‌داد.

همین چند ساعت پیش بالاخره مجبور شدند تلفن بØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️