پارت چهل :
سرفه امانش را بریده بود. خواب به چشمش راه نداشت. چند شبی بود که از قبل بدتر میخوابید. بریده بریده و پر از کابوس.
هم خودش و هم شوهرش میدانستند که روزهای زیادی از زندگیاش باقی نمانده است. حالا فقط یک آرزو داشت. اصلا به خاطر همین آرزو، دفترهای مهدخت را به طهران آورد و پرسانپرسان عمارت اعتمادالدوله را پیدا کرد. جایی که روزگاری همراه مهدخت و شاهرخ پا توی آن گذاشته بود. حالا
لطفا صبر کنید...
