پارت بیست و یک :



برف بی‌مهابا می‌بارید.
صدای در افکارش را پاره کرد. نیمروز بود و او خسته از آن همه دلشوره به اردشیری فکر می‌کرد که به یقین حالا داشت دفترهای مهدخت را می‌خواند.
- بیا تو زیورالنسا!
زیور در را باز کرد و سر تپلش را داخل آورد. دو گیس بافته‌اش زیر چارقد سفید، از شانه‌هایش آویزان ماندند.
- مار بگزه زبونت رو دختر که آخرم یاد نگرفتی بگی خانم بزرگ.
خندید.
- ماشاالل

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • سحر

    0

    بله عالیه،اینکه طرز گفتمانی که اون موقع داشتن رو قشنگ توی صحبتهاشون رعایت کردن

    ۱ سال پیش
  • سحر

    0

    قشنگه ولی میشه اول هر سطر حال وآینده و گذشته رو واینکه از زبان چه کسی هست رو مشخص کنید

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️