پارت بیست و یک :
برف بیمهابا میبارید.
صدای در افکارش را پاره کرد. نیمروز بود و او خسته از آن همه دلشوره به اردشیری فکر میکرد که به یقین حالا داشت دفترهای مهدخت را میخواند.
- بیا تو زیورالنسا!
زیور در را باز کرد و سر تپلش را داخل آورد. دو گیس بافتهاش زیر چارقد سفید، از شانههایش آویزان ماندند.
- مار بگزه زبونت رو دختر که آخرم یاد نگرفتی بگی خانم بزرگ.
خندید.
- ماشاالل
لطفا صبر کنید...

سحر
0بله عالیه،اینکه طرز گفتمانی که اون موقع داشتن رو قشنگ توی صحبتهاشون رعایت کردن