پارت سی و سوم :
- دوبخته و شوهر مرده تو اتاق نباشه! ملا اومد که به مبارکی خطبه رو بخونه!
بیفایده، با دوری شیرینی توی دستش، میان زنان میرفت و میگفت. احترامالسلطنه از اتاق بیرون رفت.
- صلواتی ختم کنید!
صدای عاقد از سمت مردانه آمد. جایی که میدانستم شاهرخ پشت پرده نشسته است. قبای دامادی حتما به تنش برازنده بود. او هم مثل من به آیههای سورهی نور نگاه میکرد.
لطفا صبر کنید...
