پارت سی :
به لیوان سفالی، جوشاندهی یخ کرده نگاه کرد. زغال کرسی هم خاموش شده بود ولی دلش نمیخواست بلند شود. باید تا فردا دفترها را میخواند.
ورق زد:
صبح با صدای زنعمو بیدار شدم. خنکای دست نرم و گوشتالویش را روی صورتم میکشید. عطر مادرم به یادم میآمد. شبیه پروانهای شده بودم که از پیله بیرون میآید. هنوز بین زمین و هوا بودم که چشمانم را باز کردم. زنعمو به رویم لبخند میزد.
لطفا صبر کنید...
