پارت بیست و ششم :
زنعمو با پشت دست چشمهایش را پاک کرد.
- چه وقت اشک و زاری صبح به این مبارکی. پاک کن اشکت رو دردونهام. صلات ظهر میری؟
دستمال ابریشمیام را به چشم کشیدم. مادرم با دستهای خودش گوشهی دستمال نامم را گلدوزی کرده بود.
- با اجازهی شما و خان عمو نماز رو جهت ثواب بیشتر در آستان آقا بخونم.
به خود نهیب زدم: لال شی مهدخت! واسه خاطر کاری که معلوم نی
لطفا صبر کنید...
