پارت بیست و ششم :



زنعمو با پشت دست چشم‌هایش را پاک کرد.

- چه وقت اشک و زاری صبح به این مبارکی. پاک کن اشکت رو دردونه‌ام. صلات ظهر می‌ری؟
دستمال ابریشمی‌ام را به چشم کشیدم. مادرم با دست‌های خودش گوشه‌ی دستمال نامم را گلدوزی کرده بود.
- با اجازه‌ی شما و خان عمو نماز رو جهت ثواب بیشتر در آستان آقا بخونم.
به خود نهیب زدم: لال شی مهدخت! واسه خاطر کاری که معلوم نی

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!