پارت بیست و هفتم :
از پلهها بالا رفت و به نوری که از اتاق اردشیر بیرون میآمد نگاه کرد. دست خودش نبود که نگاهش همیشه خیره به در میماند تا اردشیر از راه برسد و پایش مدام به سمت اتاق او کشیده میشد.
جلوی در ایستاد. صدا نمیآمد. شاید نایب بلندقامت و درشت هیکل بختیاری خواب بود! با این حال تقهای به در زد.
اردشیر با خیال اینکه باز هم حسین آقاست، سکوت کرد بلکه پشیمان شود. دستش روی دفتر ثا
لطفا صبر کنید...
