پارت بیست و هفتم :

‌

از پله‌ها بالا رفت و به نوری که از اتاق اردشیر بیرون می‌آمد نگاه کرد. دست خودش نبود که نگاهش همیشه خیره به در می‌ماند تا اردشیر از راه برسد و پای‌ش مدام به سمت اتاق او کشیده می‌شد.
جلوی در ایستاد. صدا نمی‌آمد. شاید نایب بلندقامت و درشت هیکل بختیاری خواب بود! با این حال تقه‌ای به در زد.
اردشیر با خیال این‌که باز هم حسین آقاست، سکوت کرد بلکه پشیمان شود. دستش روی دفتر ثا

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۹ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️