لیست کلیه پارتهای رمان پی یار : پارت های 181 تا 200
تعداد کل پارت های منتشر شده : 203
-
رمان پی یار - پارت 181
بیشتر از جا بلند شد. از زیر باند سفید پیشانی اش، خون داشت راه می گرفت تا پایین. سنخیت عجیبی افتاده بود با چشم هایش. حسم از دو انگشت، رسید به کف دستش. دستی که لرزشش داشت به من هم منتقل می شد. -همه ی آدما دلشون می خواد کسی دوستشون داشته باشه؛ غلیظ و پرحرارت. دوست دارن محبوب یه نفر باشن. من تا حالا...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 182
نفسش یک آن رفت و پاهایم لرزید. صحنه ی جان دادن آقاجون در لحظه ی آخر پیش چشمم نشست. عصبی و غیر قابل کنترل می خواستم کاری کنم و اجازه نمی داد. -گوش..کن..من..می خوام.. -میرا بسه..تمومش کن..حالت خوب نیست. -می خوام..تا لحظه ی..آخر..پیش تو..باشم و.. گوش نمی داد، گوش نمی داد. نفسم افتاده بود روی شماره...
بروزرسانی در : ۹۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 183
گیر کرده بودم میان یک برزخ بزرگ. یک طرف خودم بودم و علاقه ام به دختری که از هر چه یاد دادم همپا و کنارم بود. از آن طرف اخلاق بود و وجدان و دختری غریبه که همه مان می دانستیم طول ماندنش در این دنیا شاید به شش ماه دیگر هم نکشد؛ حتی خودش. کلافه روی نیمکت فلزی کنار در اتاقش نشستم. یعنی داشتم امتحان م...
بروزرسانی در : ۹۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 184
متعصبانه دستش را کشیدم که سریعتر بیرون رود. او داشت با جان میرا هم بازی می کرد. -برید بیرون خانووم. هر چه سریعتر. در اتاق را به هم کوفتم و همان پشت در چسبیدم. اوضاعی بود خراب و نگفتنی. -می گه..تا نفسم هست..مراسم برگزار بشه..می بینی؟..از اشوان می ترسه..همیشه..می ترسیده.. از یخچال یک بطری آب برد...
بروزرسانی در : ۹۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 185
من اما نظر دیگری داشتم. من با دست های خودم اتفاقی را داشتم رقم می زدم که شک نداشتم به وقت بازگشت به ایران یقه ام را بدجور خواهد چسبید. فریال همین طوری اش هم با آمدن من با میرا مخالف بود . اگر می فهمید با او... وای.. موهای بلند شده ام جان می داد برای کشیدن و از خودم دریغ نکردم. دل می گفت گوشی را...
بروزرسانی در : ۹۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 186
یک برق هزار ولتی میان رگ به رگ تنم رد شد. یک برق گرفتگی عجیب را داشتم تحمل می کردم که مبادا میان ابراز احساسات دختری که فردایش هم معلوم نبود گند بزنم.. زوری لبخند کشیدم و پی برد. -ولی می دونم تو خوشحال نیستی..گفتم که ازت توقعی ندارم. عشق من یک طرفه است و کوتاه.. از خاصیت اشک ریختن بود یا کمبو...
بروزرسانی در : ۹۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 187
-می دونی همین الان هم دلتنگم؟ دلتنگ اون روزایی که باید با تو سپری می شده و نشده. حسرت همه ی تفریح هایی که می شد کنارت بهم خوش بگذره.اینکه اگر با تو فستیوال های هند و هر ساله شرکت می کردم چه لذتی داشت. با تو قلعه ی سرخ رفتن و به خودم بدهکارم. قطب منار و معبد نیلوفر آبی رو.حتی باغ های لودی و باز...
بروزرسانی در : ۹۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 188
-اینجا چه خبره؟..میرا؟.. فریاد عباس شبیه دم مسیحا بود. چشم هایم باز شد. کمی قوت به تنم برگشت. که کاش برنگشته بودم. آن دو تا بی رحم افتاده بودند به جانش. زیر دست و پایشان فریاد می کشید. من هم نامش را می خواندم ولی به گوشش نمی خورد. صورت خونی و دماغ ترکیده اش را می دیدم و التماس این تن می کردم دم...
بروزرسانی در : ۸۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 189
صدای باز شدن در آمد و پشت بندش دویدن مامان به حیاط. -کی برگشتی؟ لب هایم باز نمی شد اما در بغل گرفتمش. راستش از خودم و بوی بیمارستانی که تنم را درگیر کرده بود بدم می آمد. اما خب نمی شد به استقبال دست هایش نرفت. -چه صبحی بشه امروز. رسیدن بخیر بابا.. من به خوش یمن بودن امروز امید نداشتم. اما مگر م...
بروزرسانی در : ۸۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 190
-فقط شرمنده؟ تو می دونی با این تصمیم احمقانه چه تیشه ای به زندگی و آیندت زدی؟ چطوری می خوای تو صورت دختر امیر نگاه کنی و از شاهکارت بگی؟ اصلا من چطوری واسه خود امیر توضیح بدم که.. مامان دست روی سینه اش گذاشت و عقبش راند. -تو الان آروم باش هاکان. دست مامان را پیش نگاه متاسفم بالا کشید. -چطوری جو...
بروزرسانی در : ۸۷ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 191
امید داشتم بغضم را بفهمد. حال ناآرامم را ببیند و با محبت نازم را بخرد. اما این را هم می دانستم بی انصافی است. یک قدم پیش کشیدم و یک گام جلو آمد. یادش نبود روسری به سر ندارد و انگار فریال جدیدی می دیدم.. زیبا تر و لعنت به دلی که همین الان مویه اش را شروع کرده بود.. -کی برگشتی؟ -انتظار دیدنم و ند...
بروزرسانی در : ۸۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 192
دست روی گوش هایش نشاند و فریاد زد.. -دیگه نمی خوام باورت کنم عباس.دیگه نمی خوام احمق باشم.. دست انداختم که گوشی ام را بیرون بکشم و نشانش دهم که نبود. لعنتی خانه جایش گذاشته بودم. -بازیت دادن فریال. عزیزم گوش کن. من همین الان می تونم با تو ازدواج کنم. همه چیز با میرا صوریه. اینو خودشم می دونه. فق...
بروزرسانی در : ۸۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 193
نذاشتم بغض زورش بچربد. لبم را روی هم مالیدم و اعتماد به نفس کاذبی گرفتم. -من فرار نمی کنم.فقط دارم به برنامه های عقب افتاده ام می رسم. -تو اصلا رحم نداری. جمله ی فرانک سر و گردنم را سمتش چرخاند. مامان دستش را کشید و خواست سکوت کند. اما او همیشه کار خودش را می کرد. -چرا می گی ساکت شم مامان؟ یه ن...
بروزرسانی در : ۸۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 194
جوری آب دهانم را فرو دادم که سیبک گلویم به درد نشست. غصه گاهی چقدر آدم را زمین می زد. پیر شده بودم در این مدت. امیدم را ناامید شده می دیدم و درهایی که یک عمر به رویم باز بود را بسته.. تهِ ته دنیا مگر کجا می شد؟ همین جا! -عه..سلام عرض شد. با سیخ نشستن بابک و تکان صندلی ها به خود آمدم. صورتم وقتی...
بروزرسانی در : ۸۲ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 195
بدترین اوقات برای میرای مقاوم شده ی این روزها تزریق کورتُن بود و دردی که بعدش همه ی تنش را درگیر می کرد. دختری که در لجبازی نمونه ی بارزی بود جوری از پلک هایش بی صدا اشک می ریخت که حس می کردم دنیا بر سرم آوار می شود. دیده بودم مریض بد حال. تا دل بخواهد و چشم از دیدن سیر شود. اتفاقا پا به پای هم...
بروزرسانی در : ۸۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 196
-چی می خوای میرا؟ هر چی بخوای فراهم می کنم واست.. -نمی تونی..دلم می خواست قبل مردن..با تو..برم کربلا..دیگه ولی چیزی زمان ندارم..این دفعه که... حالش مساعد نبود. میان این اتاق نشسته بودم به گریه و تماشا کردنش.. و از این بدتر برای یک پزشک چیست که هیچ تجویزی برای بیمارش افاقه نکند.. -اگه اینبار رف...
بروزرسانی در : ۸۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 197
لیوان شربت را دستم داد. خنکی بدنه اش لرز به جانم انداخت. گاهی آدمیزاد دلش می خواست شبیه این یک تکه یخ در لیوانی شناور باشد و نامش اشرف مخلوقات نباشد. -تو حرف نزن. گوش کن فقط بهش. اصلا نمی خوای بهش بتوپی که چرا عشقت و ازت گرفته؟ برو باهاش دعوا کن. اتفاقا اینو کسی داره بهت می گه که خودش یک شب قبل...
بروزرسانی در : ۷۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 198
_حرف زیاده فریال..ولی من می خوام..اول از تو..معذرت بخوام.. تلاش داشت دستش را بالا بکشد و نمی توانست. چقدر این عجز ناراحت کننده بود. -همه ی حرفایی که بهت زدم..دروغ بود..من وقتی فهمیدم..روی همون بیماری من..داره تحقیق می کنه..و منو آورده اینجا..خواستم ازش انتقام بگیرم -انگار حالت خوب نیست..بذار ب...
بروزرسانی در : ۷۷ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 199
قرار بود فقط خودمان باشیم. ما و عمو احسان و عمه آرام. ولی به وقت نمازش در شاهچراغ، چنان جمعیتی پشت تابوتش صف بست که قابل باور نبود. گویا مردم خودجوش هوس نماز میت کرده باشند. بعد هم یک دور طواف و پشت بندش راهی فرودگاه شدیم.. با خانواده ی پدربزرگش عباس هماهنگ کرده بود. قرار بود در فرودگاه استانب...
بروزرسانی در : ۷۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 200
عباس.. -باز کن دهنت و عمو.. حس عق زدن داشت و بودن چوب را میان دهانش نمی پسندید. آخر سر هم میان بغل مادرش به گریه افتاد و رو برگرداند. -خدا خیرت بده آقای دکتر. اصلا داروها معجزه کرد. می دونی چند بار بردمش شهر و آوردمش؟ شروع کردم به نوشتن نسخه ی جدید. -آره عفونت گلوش بهتر شده.یه آنتی بیوتیک ضعیف ...
بروزرسانی در : ۷۵ روز پیش
