پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هشتاد و دوم :
نفسش یک آن رفت و پاهایم لرزید.
صحنه ی جان دادن آقاجون در لحظه ی آخر پیش چشمم نشست.
عصبی و غیر قابل کنترل می خواستم کاری کنم و اجازه نمی داد.
-گوش..کن..من..می خوام..
-میرا بسه..تمومش کن..حالت خوب نیست.
-می خوام..تا لحظه ی..آخر..پیش تو..باشم و..
گوش نمی داد، گوش نمی داد.
نفسم افتاده بود روی شماره..
یک نگاه به پلک های پر از لرزشش می انداختم و نگاهی غیر قابل کنترل به دستگاه ب
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۷ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
