پارت دویست :


عباس..
-باز کن دهنت و عمو..
حس عق زدن داشت و بودن چوب را میان دهانش نمی پسندید.
آخر سر هم میان بغل مادرش به گریه افتاد و رو برگرداند.
-خدا خیرت بده آقای دکتر. اصلا داروها معجزه کرد. می دونی چند بار بردمش شهر و آوردمش؟
شروع کردم به نوشتن نسخه ی جدید.
-آره عفونت گلوش بهتر شده.یه آنتی بیوتیک ضعیف تر واسش می نویسم. دیگه اون قبلی رو قطع کنه و این یکیو از امشب شروع کنه.با دو تا ش

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۱۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میخک

    0

    سلاممنون بابت رمانتون ولی این سه پارت اخرچرابازنمیشه

    ۳ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️