لیست کلیه پارتهای رمان پی یار : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 203
-
رمان پی یار - پارت 1
"بر هر ثابت و جنبنده و نیز بر هر آنچه راه می رود و بر هر آنچه می پَرد و بر تمام این آفرینش رنگارنگ،تنها یک خدا فرمانروایی می کند" میرا (هندوستان،دهلی نو) با خشونتی غیر قابل وصف، کلید را در قفل انداختم. دوباری بازی در آورد و به زمین افتاد تا بالاخره صدای تیک باز شدن در آهنی دهانم را برای ...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 2
با حرصی کنترل نشده به حالت نشسته در آمدم و او با پوشش دستکش های ظرفشویی به استقبال بداخلاقی ام آمد.. -بیدار شدی بالاخره؟ -بهتره بگی بیدارم کردی! با بی تفاوتی هر چه تمام تر لبخند ملایمی زد و دوباره به پشت سینک برگشت. -چند روزه آشپزخونه ات رنگ تمیزی به خودش ندیده؟ موندم تو که اینقدر تنبلی چرا م...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 3
از حالت عصبی پر خشمم جا خورد. آنقدر که حس کردم شانه اش به لرز افتاد. هیچ گاه از من روی خوش نمی دید؛ اما اینطور هم نبود که با این واکنش تند بر سرش هوار بزنم. -اون مرد چاق بدقواره تنها یه آدم خودخواهه که می خواد منو از حقم محروم کنه. سعی کن باهاش هم دست نشی چاندا. که من دیگه ظرفیت صبر و مدارای...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 4
فَریال (ایران، شیراز) -بچه ها ده دقیقه رِست دارید! اوف بلند و جان دار یکی از پسرها، حرف دل همگی امان بود. تقریبا خشک شده بودم دو ساعت روی صندلی و سخت گیری های صدیق اجازه ی جُم خوردن نمی داد. همراه با خنده ی بلند شده امان، جانم به خنکی نشست. بهترین حرفی که می شد در این لحظه شنید، قطعا همین...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 5
دست در جیب هنوز تماشایم می کرد. این وسط بهناز هم در گوشم رجز می خواند. -کیه صدات می زنه؟ آقا خوشتیپه است؟ در دلم یک "زهرمار" بلند خواندم که امید داشتم به گوش بهناز برسد. -لااقل بیا داخل صحبت کن. سرما بخوری، کار می خوابه دختر! باید اضافه می کردم یک "به درک" بلند بالا برای همان آقایی که به نظر...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 6
پس خبرهایی بود. حتی نیاز به فکر و مکث هم نداشتم. انرژی ام خوابید. شبیه بادکنکی که روزنه ای ریز تمام بادش را آرام آرام به یغما می بَرد. -باز فرانک اذیتتون کرده؟ دلم انکار می خواست و حاشا نکرد. -بچه است دیگه! -بابا شونزده سالشه، بچه است؟ سکوت کرد. ولی می دانستم دلش خون است. دل بزرگِ همیشه...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 7
گردنم را شبیه غاز کشیدم که بلکه از محتوای صفحه ی روشنش چیزی دستگیرم شود که زبل تر از من اسکرینش را بلافاصله خاموش کرد. -فریال برو بیرون حوصله ندارم. -تنهایی شام بهم نمی چسبید. قاشق را پیش چشمش گرفتم. -اگه بابا فرستادتت که از حرفم برگردم، بگو کاملا در اشتباهه. دیو بداخلاق داشت سر بر می آورد ...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 8
باید از خدا چیز دیگری می خواستم. مثلا اتفاق افتادن آن محال ذهنم. باز شدن قفل چفت و بست دار دهانش؛ یا نمی دانم یک حادثه ی مهم تر، عمیق تر، در حدی که شیرینی اش تا ته جانم برود، بماند و دیگر ماندنی شود. ناشکر نبودم ولی.. همین هم از سر احساسات سر ریز شده ام زیاد بود. من خواب دیشب را واقعی پنداشت...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 9
عباس (عراق، کربلا) تا چشم کار می کرد شلوغی بود و همهمه ی جمعیتی که ذکر گویان مسیر منتهی به نزدیک ضریح را می پیمودند. من اما گوشه ای نشسته بودم روی سرامیک ها ی سفید. زانو را خم و بغل کرده بودم و چشم گره زده بودم به هر دو نفرشان. یک پلک به سمت این برادر پَر می دادم و پلک دیگر سمت آن یکی. بگو...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 10
با تاخیر می شنیدمش. نت به اندازه ی کافی جوابگو نبود. شبیه بیسیم یک جمله من می گفتم و یک جمله او.. -آره فداتشم. دیشب دیر وقت رسیدم. مگه میشه فراموش کنم شما رو من آخه؟ اتفاقا تازه از زیارت اومدم بیرون. بگیرم گوشی رو سمت آقا، سلام کن. گوشی را بالا گرفتم. چند یا کریم مدام چرخ می خوردند و آخ چه ...
بروزرسانی در : ۲۵۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 11
دستم افتاده بود به لرزش. دوباره داشتم دچار همان حمله ی چند روز قبل می شدم. بی حسی فراگیری که به زودی زود باز زمینم می زد. صورتش را به حالت شخصی که به او برخورده باشد، چرخاند و در عرض چند ثانیه اتاق را ترک کرد. -میشه بگید یکی دیگه بیاد خانم دکتر؟ آرنجم درد گرفت از بس تکونش دادید. همین مانده ...
بروزرسانی در : ۲۵۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 12
دندان روی دندانم سابیده می شد از خشم و بد داشتم خودم را کنترل می کردم که فریادم اتاق را، بیمارستان را، و کلا این شهر کوفتی را بر سرش خراب نکند. -شما گفتی، من ولی نپذیرفتم. یک طرف قضیه منم، منی که نمی تونه حدسیات شما رو بپذیره و خودش و بندازه گوشه ی خونه. دروغ می گفتم! شک شده بود یک موریانه بز...
بروزرسانی در : ۲۴۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 13
کمی این پا و آن پا کردم و قدمی جلو گذاشتم. کوچه ساکت شده بود و حتی دیگر صدای گربه ها هم نمی آمد. تنها چیزی که میان گوشم رج انداخته بود، زمزمه ی ضعیف این دو نفر بود که کلیات گوشم بیشتر ترجیح می داد سهم بیشتری از صدای فریال را متعلق به خود کند. یک نفر دیگر از در بیرون زد و برای ثانیه ی کوتاهی صح...
بروزرسانی در : ۲۴۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 14
عنان چشم هایم را گرفتم که تنها کوتاه نظاره اش کنم. -دو سه ساعتی میشه. دایی گفت سه روز تو هفته میای اینجا و خودش میاد دنبالت. اجازه گرفتم امشب و من بیام. شبیه وقت هایی که استرس به جانش می آویزد، دست انداخت به کناره های شال و صاف نشست. -برادر افراست. این استودیو خصوصی هم مال خودشه. پیشنهاد همکا...
بروزرسانی در : ۲۴۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 15
کتاب را بستم و با دو انگشت افتادم به جان مالش چشم ها.. حس می کردم کسی میانشان سوزن می زنَد؛سوزن داغ. چند دقیقه همین طور بسته نگهشان داشتم. این ده روزی که یزد رفته بودم، چندان فرصت درس خواندن و مطالعه پیش نیامد. البته کاش خود شهر بود. یک روستایی بود ناکجا آباد. باور کن نام روستا هم به آن ...
بروزرسانی در : ۲۴۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 16
تنم پای گاز بود و سرم سمتش چرخیده بود. سر به نفی تکان داد. -میل نداشتم اصلا.. همان دیروز تا رسیده بودم و بی محلی اش را دیدم، دایی از بحث اخیرشان پرده برداشته بود. زن دایی از کم اشتهایی و بی اشتهایی اش گفته بود و مامان آذر از زبان درازی هایش. با همه ی غد بودنش هم الان آمده بود حرف بزند. ولی...
بروزرسانی در : ۲۳۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 17
راهی آشپزخانه شدم. دیگر واقعا چای لازم بودم. -به همون اندازه که تو دلت می خواد به خواسته ات برسی، مامان و باباتم حق دارن نگران باشن که تصمیم تو بهت آسیبی می زنه یا نه؟ دو لیوان ریختم. بشقاب بیسکوئیت ها را هم گذاشتم کنارش درون سینی.. خیلی لاغر تر از قبل رفتنم شده بود. -من بلدم چکار کنم ...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 18
نگاهم که به زیر افتاد، خنده اش را رها کرد. اصلا شلوار بی نوا تغییر رنگ داده بود. تا او کتابچه ی دعایش را درآورد، من خودم را رساندم سمت مقابلمان. دست زیر شیر آب گرفتم و شلوار را تکاندم. به حساب موهای همیشه شلخته ام هم رسیدم. از صبح دلم گرفته بود. چه زود رسید به دو سال! علارغم اخلاق تند ...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 19
-گیر داده نرم سرکار. خب من بدبخت چکار کنم شیفتم امروز.مگه دست خودم بوده؟ همین دو ساعت تاخیرم التماس یکی از بچه ها کردم جام وایسن. -اصلا نمی اومدی داداش. نیاز نبود. به کارت می رسیدی. چند بار پوف کشید و دخترکش را سفت تر به آغوش زد. -کاش دختر داییتم با تو هم نظر بود. دست دراز کردم برای بغل ک...
بروزرسانی در : ۲۳۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 20
_ عباس تو همیشه همه چیو راحت می گیری. تو و فریال متاهل نیستید، یه چیزایی رو نمی دونید. مینا همین طور بود. شور و حرصش همیشه برپا بود و خودش را پایبند می کرد به همه ی اصول خانوادگی. البته با همان سرعت هم آتشش فروکش می کرد. لبخند زدم بلکه آرام شود. -اول اینکه یه کم خودت و کنترل کن، بچه خوابه...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش