پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هشتاد و سوم :
گیر کرده بودم میان یک برزخ بزرگ.
یک طرف خودم بودم و علاقه ام به دختری که از هر چه یاد دادم همپا و کنارم بود.
از آن طرف اخلاق بود و وجدان و دختری غریبه که همه مان می دانستیم طول ماندنش در این دنیا شاید به شش ماه دیگر هم نکشد؛ حتی خودش.
کلافه روی نیمکت فلزی کنار در اتاقش نشستم.
یعنی داشتم امتحان می شدم؟
امتحانی دیگر از سمت خدایی که با او وعده و وعید گذاشته بودم برای همراهی ب
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
