پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و نود و سوم :
نذاشتم بغض زورش بچربد.
لبم را روی هم مالیدم و اعتماد به نفس کاذبی گرفتم.
-من فرار نمی کنم.فقط دارم به برنامه های عقب افتاده ام می رسم.
-تو اصلا رحم نداری.
جمله ی فرانک سر و گردنم را سمتش چرخاند.
مامان دستش را کشید و خواست سکوت کند.
اما او همیشه کار خودش را می کرد.
-چرا می گی ساکت شم مامان؟ یه نفر بالاخره باید این حرف ها رو بهش بزنه یا نه؟
آمد و با سینه ای جلو داده م
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
