پارت صد و هشتاد و هشتم :


-اینجا چه خبره؟..میرا؟..
فریاد عباس شبیه دم مسیحا بود.
چشم هایم باز شد.
کمی قوت به تنم برگشت.
که کاش برنگشته بودم.
آن دو تا بی رحم افتاده بودند به جانش.
زیر دست و پایشان فریاد می کشید.
من هم نامش را می خواندم ولی به گوشش نمی خورد.
صورت خونی و دماغ ترکیده اش را می دیدم و التماس این تن می کردم دمی دیگر به من فرصت دهد تا نگاهش کنم.
اما آخرین تصویر پشت پلک هایم ضربه

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۹۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!