لیست کلیه پارتهای رمان پی یار : پارت های 161 تا 180
تعداد کل پارت های منتشر شده : 203
-
رمان پی یار - پارت 161
عباس.. راه کج کرده بودم سمت صادق که فکرم را از همه ی گیر و گور هایی که راهم را مسدود کرده،برهانم. خسته بودم. از بهانه های واهی فریال. از نق و نوق های میرا و لحن طلبکارش. از فرانکی که جوابم را نمی داد. حتی از خودم که تنها گیج شده دور خودم می چرخیدم و مدیریت اوضاع از دستم خارج شده بود. اساسأ کس...
بروزرسانی در : ۱۲۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 162
-با مامان کجا بودی؟ کیو دیده؟ چرا باز پنیک شده؟ لرزان ایستاد و به تته پته افتاد. -عباس به خدا..من..یعنی.. -درست حرف بزن ببینم چی می گی. فریال نگران حال خواهرش بود که آمد و جلوی نگاهم ایستاد. نگاه پر از خشم و بی تحملم. -من واست توضیح میدم عباس.. -مگه بچه است که تو توضیح میدی؟ بعدم فقط یه سوال دا...
بروزرسانی در : ۱۱۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 163
-این همه خواستم جبران کنم. برای خودش. برای تو. اونوقت دختر من مسبب دوباره ی بدی حالش بشه. اونم وقتی که مدت ها بود به تدریسش تو دانشگاه می رسید و اعصابش آروم بود.حتی چقدر به مامان آذر گفتم مدام به آرام نگو بیاد ایران. اینجا جز تداعی اتفاق های بد هیچی واسش نداره. خوب باشه، دور باشه. سالم باشه، او...
بروزرسانی در : ۱۱۷ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 164
هنوز نیم چرخم برای پایین رفتن کامل نشده بود که صدای گریه ی مامان به گوشم خورد. از سر کنجکاوی و نگرانی چند قدم رفته را برگشتم و گوش به در چسباندم. -هاکان فرانکم گناه داره. هاکان از این بچه هم نمی گذرن. خواهش می کنم کاری بکن. نمی تونم بگم به عباس. ضربان قلبم آنقدری بالا رفته بود که صدای کوبشش را ...
بروزرسانی در : ۱۱۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 165
سر تکان داد. دست او این بار بالا آمد برای فشردن شانه ام و بعد از کنار دستم رد شد و به کوچه رفت. پیاده روی های شبانگاهی ام ظاهرا به او هم سرایت کرده بود. نفسم جایی میان سینه ام به تقلا افتاد. یعنی حتی دایی هم خیال می کرد توجهات من با میرا، از سرِ... مگر ممکن بود؟ یعنی کسی جان دادن من برای فریال ...
بروزرسانی در : ۱۱۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 166
زیر سه ثانیه هق هقش بالا رفته بود. دل شکسته بود و خب همان طور که دایی عذاب وجدان داشت او هم حالش خوب نبود. دست کشیدم روی موهایش.. -می فهمم چی می گی عباس. چون تو هم اینقدر نامردی که دیگه باهام حرف نزدی. حتی فریالم نیومد سراغم. مامانم طبق وظیفه فقط ناهار و شام میاره و می بره. چون امروز سپنتا بهم ...
بروزرسانی در : ۱۱۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 167
البته خیال عباس را هم راحت کرد که بیهوش نیستم. اما همچنان ترس از لهجه ی کلامش پیدا بود. -یه چیزی بگو؟ چت شده تو میرا؟ دست به شانه ام گرفته و صافم کرد. حالا کمرم چسبیده بود به زمین و یک درصد حتی سفتی زیرم را نمی فهمیدم. مردمک ها با تقلای اشک باز شدند و صورت وحشت زده اش مقابل چشمان نمناکم نشست. د...
بروزرسانی در : ۱۱۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 168
سعی کردم زیر ماسک حرف بزنم و صدایم رسا نبود. -حرف نزن. هیچی هم نگو.اونقدری از دستت عصبانی ام که یه دفعه باز صدام بالا میره. دو قدم برداشت به جهت دیگری و شروع کرد به جمع کردن یک تکه ی مستطیلی که شکل و رنگ قشنگی داشت. فکر کنم یکبار دیگر هم دیده بودمش. روی آن نماز می خواند مقابل خدایی که زیاد از حد...
بروزرسانی در : ۱۱۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 169
-پدرم مسیحی بوده. یه مرد به قول خودش بی تفاوت به دین و مذهبیات. ولی به محض آشنایی با مادرم همه چی واسش عوض میشه و مسلمون میشه. این وصال و از اثره ی نذرش می دونه. نذر پیش یه مرد عزیز که تو اسلام، تو ایران، حتی توی ارمنی ها خیلی محترم و خاصه. حضرت عباس! برادر یکی از امام های ما که عراق دفن شده. ب...
بروزرسانی در : ۱۱۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 170
چرا هیچ وقت فکر نمی کردم عباس هم می تواند زجری را متحمل شده باشد. که او هم روزهای سیاهی را سپری کرده باشد. -صبح لباس پوشیده از اتاق اومدم بیرون. عادی شبیه هر وقت. فریال روبه روی اتاقم خوابش برده بود. طبیعتا باید تکونش می دادم که بگم دارم میرم ولی صداش زدم. جوری پرید که به گریه افتاد. شاید هم ترس...
بروزرسانی در : ۱۰۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 171
-مگه اینکه برم خودم با ماشین زیرش بگیرم که به درک واصل بشه. وگرنه اینا صد تا جون دارن. -لا اله الا الله..کوتاه بیا بابک. الان تو باید قوت قلبش باشی. نه اینکه تو دلش و خالی کنی. بینی بالا کشید و چنگ انداخت به صورتش. -تو برو دیگه عباس..ممنون که اومدی. پنجه انداخت میان دستگیره ی ماشین که پیاده شو...
بروزرسانی در : ۱۰۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 172
دستم شل شد و پایین افتاد. از ازدواج ناموفق مامان می دانستم ولی اینکه پسر عمویش بوده، اینکه اسمش چه بوده را نه. بابا تکه سنگی را برای نشستن انتخاب کرد. -وقتی به اون سال ها فکر می کنم، اول خودم و مقصر می دونم. بعد پدر و برادراشو. اون روزی که باهام خداحافظی کرد، نباید می ذاشتم برگرده. نباید می ذا...
بروزرسانی در : ۱۰۷ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 173
_من اصلا نمی فهمم منظورت رو.. رو برگرداند. به حالت قهر و اجباری که برای ماندنش کرده بودم. نمی خواستم فعلا از آن پیام های خانه خراب کن که خواب و خوراکم را ربوده بود حرف بزنم. از آن ها که چند روز برایم در تلگرام و از یک آیدی ناشناس ارسال می شد و نشان می داد فریال بارها با آن مردک صدیق قرار داشته...
بروزرسانی در : ۱۰۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 174
-دراز بکش همین جا. بابک من را روی کاناپه خواباند و به اتاق رفت. -ببخشید میرا..با این حال نمی تونستم برم خونه ی اون ور. یه کم که بهتر بشم... -ساکت باش ببینم! معلومه داری چکار می کنی با خودت؟ بابک دستم را گرفته بود تا فشارم را چک کند. غر زدن های زیر لبی اش هم تمامی نداشت. اما میرا هیچ چیز میان ص...
بروزرسانی در : ۱۰۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 175
بعد از دعوای چند ساعت قبل جز همان تماسی که گرفته و بی پاسخ گذاشته بودمش، هیچ خبری از او نداشتم. عذاب وجدان هم لحظه ای یقه ام را رها نکرده بود. غیر ممکن بود در این سال ها ما باهم اینطور کنتاک داشته باشیم که این چند وقت اخیر مدام پیش آمده بود. پژوی نقره ای رنگی جلوی پایمان ترمز زد. در جلو را باز ...
بروزرسانی در : ۱۰۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 176
خجالت زده بودم که بخواهم از خواهر زاده اش گله کنم. ولی قلبم هم سنگین شده بود. عباس را هر روز می دیدم و باز به اندازه ی یک راه طولانی بی مقصد دلتنگش بودم. گاهی شب ها حس می کردم تمام استخوان هایم را دردی فراتر از طاقت گرفته و به دادش نرسم می شکند. خرد می شود، پودر می شود. اما راه درمانم تنها دیدن...
بروزرسانی در : ۱۰۲ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 177
دستم فرمان را فشرد.. -من چند روز دیگه میرا رو می برم هند. نیاز به بستری داره و دیگه ضرورتی نداره اینجا بمونه.پرونده ی پزشکیش و که تحویل استادش بدم بر می گردم و همه چیز و راست و ریس می کنم. خودمم دیگه خسته شدم از این وضعیت. امیدوارمی که زیر لب قرقره کرد، چندان امیدی در خود نداشت. گویا این پدر و ...
بروزرسانی در : ۱۰۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 178
صدای فرانک درست از پشت سرم به گوشم منتقل شد. برگشتم و دیدمش که چطور به خودش می پیچد. -چی شده؟ -خواستم ازت بپرسم که..که بابا راست می گه دستگیرش کردن؟ نگاهی به بیرون و دویدن های سلین وسط حیاط انداختم که مینا چاره ی شیطنتش را نمی کرد. -آره تموم شد. به سرعت برق و باد اشکش به روی صورتش راه گرفت. -واق...
بروزرسانی در : ۱۰۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 179
-نیازی نیست. من وظیفه ام و انجام دادم..می خوای چیزی دم دستت بذارم؟ اشک میان چشمم پیچیده بود. -من که از اینجا توان حرکت ندارم فعلا..تو می تونی روی کاناپه ی سالن.. -ممنون..میرم هتل. دستی که به نشانه ی خداحافظی تکان داد، مثل دور شدن از همان ماسک اکسیژن خفه کننده بود.. چرا حالا؟ الانی که مرگ بغل گوش...
بروزرسانی در : ۹۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 180
آن احساس خطری که احتمال دردسر برایشان می رفت و شنیده بودم که چطور اعتبار خانوادگی شان از هر چیزی مهم تر است. یک ضرب به بغلش کشیدم. موهایش با خون یکی شده بود و روی دستم به هوا می پرید. گذاشتمش صندلی عقب. جا داشت باید قهقهه می زدم از حرص. درِ آن عمارت کوفتی زودتر از موعد بسته شده بود.. **********...
بروزرسانی در : ۹۷ روز پیش
