پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هشتاد و چهارم :
متعصبانه دستش را کشیدم که سریعتر بیرون رود.
او داشت با جان میرا هم بازی می کرد.
-برید بیرون خانووم. هر چه سریعتر.
در اتاق را به هم کوفتم و همان پشت در چسبیدم.
اوضاعی بود خراب و نگفتنی.
-می گه..تا نفسم هست..مراسم برگزار بشه..می بینی؟..از اشوان می ترسه..همیشه..می ترسیده..
از یخچال یک بطری آب برداشتم.
نیاز داشتم گلویم تر شود برای حرف زدن.
-شرایطتت اونقدر نرمال نیست که
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۹۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
