پارت صد و هشتاد و نهم :


صدای باز شدن در آمد و پشت بندش دویدن مامان به حیاط.
-کی برگشتی؟
لب هایم باز نمی شد اما در بغل گرفتمش.
راستش از خودم و بوی بیمارستانی که تنم را درگیر کرده بود بدم می آمد.
اما خب نمی شد به استقبال دست هایش نرفت.
-چه صبحی بشه امروز. رسیدن بخیر بابا..
من به خوش یمن بودن امروز امید نداشتم.
اما مگر می شد در همین ثانیه ی اول دل بابا را شکست؟
به اتفاق داخل آمدیم.
احمقان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
هنوز هیچ نظری برای این پارت ثبت نشده است. اولین نفری باشید که نظر خودتون رو در مورد این پارت ارسال میکنید
کپی شد!