پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و هشتاد و نهم :
صدای باز شدن در آمد و پشت بندش دویدن مامان به حیاط.
-کی برگشتی؟
لب هایم باز نمی شد اما در بغل گرفتمش.
راستش از خودم و بوی بیمارستانی که تنم را درگیر کرده بود بدم می آمد.
اما خب نمی شد به استقبال دست هایش نرفت.
-چه صبحی بشه امروز. رسیدن بخیر بابا..
من به خوش یمن بودن امروز امید نداشتم.
اما مگر می شد در همین ثانیه ی اول دل بابا را شکست؟
به اتفاق داخل آمدیم.
احمقان
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
