پی یار به قلم الهام فتحی
پارت صد و نود و هفتم :
لیوان شربت را دستم داد.
خنکی بدنه اش لرز به جانم انداخت.
گاهی آدمیزاد دلش می خواست شبیه این یک تکه یخ در لیوانی شناور باشد و نامش اشرف مخلوقات نباشد.
-تو حرف نزن. گوش کن فقط بهش. اصلا نمی خوای بهش بتوپی که چرا عشقت و ازت گرفته؟ برو باهاش دعوا کن. اتفاقا اینو کسی داره بهت می گه که خودش یک شب قبل عروسی همه ی حرف های توی دلش و به پدرش زد و گفت اگه دارم این کار و می کنم دلیل بر این نیس
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۸۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
لطفا صبر کنید...
