لیست کلیه پارتهای رمان پی یار : پارت های 61 تا 80
تعداد کل پارت های منتشر شده : 203
-
رمان پی یار - پارت 61
ته دلم با دیدنش شیرین شد. به آن خدایی که هیچ وقت نبود، همانی که نگاهم که هیچ،اصلا من را تا اینجا رصد هم نکرده بود، باید می گفتند چطور عادلی هستی که قصد داری من را از لذت قدم برداشتن با این انگشت ها و رقصیدن با پاها محروم کنی؟! کجای این دنیای پهناورت را اشغال کرده بودم که نتوانستی ببینی زندگی ب...
بروزرسانی در : ۲۳۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 62
صدای بوق بوق قطعی میان گوشم اکو وار پیچید. از خشم دستم به لرزه افتاد و فنجان و باقیمانده ی قهوه را با همه ی انرژی نداشته ام پرت کردم سمت دیوار. حالا سیاهی شره کرده ی مقابلم هم پیش چشمم بود. شبیه قلبم که دیگر هیچ نقطه ی سفیدی نمی توانست سر حالش بیاورد. مردک پست فطرت برای بهتر جلوه دادن خودش...
بروزرسانی در : ۲۳۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 63
-سرت به کار خودت باشه. فکر نکن دوبار پیش مشاور رفتی، علامه ی دهر شدی. با غیظ سینی را از دستش کشیدم و اعتنا نکردم به غُری که میان صورتم خواند. حتی به هنگام پایین آمدن از پله ها هم سر جنگ داشتم با کف و زمین. دوست داشتم فریاد بزنم؛ که بخواهم من را ببیند و باز غرورم اجازه نمی داد. -مامان فرس...
بروزرسانی در : ۲۳۴ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 64
بی ربط جواب دادم. شبیه بزدلیِ همیشگی! این جسارت لعنتی پیدا نمی شد،پیدا نمی شد. بازدم تلخی میان هوایمان جریان گرفت. با غم به سمت صادق برگشت. -باید صبر کنم جواب آزمایش و سی تی اسکن هاش بیاد. به احتمال زیاد عمل داره. ریسکشم بالاست. احتمال برگشتن بینایی تنها سی درصده، ولی دلم می خواد برم تا...
بروزرسانی در : ۲۳۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 65
روحم پر از غرور لبخند می کشید روی لب هایم و پالس های مثبتی که هر بار روانه ام می کرد، گل سرخی بود که گوشه به گوشه ی تنم ریشه می دواند، سبز می شد و گل می داد. در واقع از همان دو شب قبل که با او راهی خرید برای بچه ها شده بودم و حسابی سنگ تمام گذاشته بود، سعی می کرد به هر طریقی بیشتر کنارم باشد و...
بروزرسانی در : ۲۳۲ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 66
ما از همان دوران طفولیت، حتی از همان اوقاتی که عقل چندان هم بین رابطه امان حاکمیت نداشت، در بسیاری از موارد هم سو و هم نظر بودیم و شاید همین عامل دوام آوردنمان شد. -خیلی وقته که باهم تنها نبودیم فریال. دلم باهات حرف زدن می خاست و می دونی از اونجایی که من عاشق شبم، دلم خاست دعوتت کنم اینجا و با...
بروزرسانی در : ۲۳۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 67
نمی دانم این جمله ی یک هویی از کدام بخش شخصیتم بیرون زد. چطور آن روحیه ی خونسرد بیخودم بیرون زد، قاشق را دوباره دست گرفت و به دهان گذاشت. چطور غذا را جویدم و به زور نوشابه پایین دادم. فقط می دانم از خودم ناگهانی ترسیدم. وحشت کردم از آن ته دلی که یکباره خالیِ خالی شد. انگار نه انگار اتفاقی ...
بروزرسانی در : ۲۲۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 68
آن هم با وجود سکوت و اخلاق مثلا مداراگونه ای که در این مدت پیش گرفته بود. -چرا نمیری خب؟ اونی که زیر پاته اسمش گازه لامصب، باید فشار بیاری بهش. شاسی بلند سفید رفت و فرانک با انداختن دو بند کوله اش روی شانه، سمت کوچه راه افتاد. توجهی نکردم به بابک که مشخصا از دنده ی لج بلند شده بود. دست گذ...
بروزرسانی در : ۲۲۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 69
صفحه ی گوشی را جلوی صورتم گرفتم که آدرس هایی که دکتر جهاندیده برای دریافت کمک برایم ارسال کرده بود را چک کنم. چند خیریه ی کوچک و مردمی بود و اصلا نمی دانستم راه به جایی می بَرد یا نه. -مگه نیستی؟ برخوردنت دیگه چیه؟ جوری از کوره در رفت و صدای کلفتش را روی سرش انداخت که کپ کرده در جا چرخیدم. ...
بروزرسانی در : ۲۲۷ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 70
حال نگران من برای فرانک و فریال هم همیشه دست کمی از او نداشت. حالا آن ها دوقلو بودند و شاید تاثیرات بیشتری در عمل خودنمایی می کرد. -آروم بگیر تو هم..مگه شهر هرته که به زور ببرنش پای سفره ی عقد؟ چهار روز دیگه بابات یادش میره.. خواستم فضا را عوض کنم،کانال را تغییر دادم به شوخی. -من و باش که ...
بروزرسانی در : ۲۲۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 71
اصلا به خاطر ندارم مامان آذر با آن ویلچر جز به ضرورت بیرون زده باشد. آن هم خانه ی دایی؛ وقتی که خودشان تمام مدت روز را همان جا و در کنارش هستند. -فریال سرما خورده. تبشم خیلی زیاده..از وقتی اومدم همه نگران بالای سرشن. بدنم بی حس شد. انگار از یک بلندی با پرتابی یکباره پرت شده باشم زمین. از ...
بروزرسانی در : ۲۲۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 72
نبض کندش را شمردم و با هر نواختن رو به آرامَش، یک تکه از قلبم کنده شد. -باید برم کیفم و بیارم دایی. درجه ی تبش و دقیق تر بگیرم و بعد بهش دارو تزریق کنم. -کجاست تا خودم برم. دست گرفتم به شانه اش. -کار شما نیست. یه تک پا هم میرم داروخونه، زود بر می گردم ****************** سرما خورده بود؛ ...
بروزرسانی در : ۲۲۳ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 73
از یادگاری های من که نبود. کلا بعید می دانستم جزو سلیقه ی دختری مثل فریال بوده باشد. داشتم بالا و پایینش می کردم که با صدای آخی که از دهانش برخاست، عجله ای به سمتش برگشتم. دست سرُم دارش را بالا کشیده بود و خون برگشته بود میان لوله. -آروم عزیزم.سرُم تو دستته. پلک هایش تکان می خورد و باز ن...
بروزرسانی در : ۲۲۲ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 74
او چشم باز می کرد، بلند می شد، باز پلک های پر مژه اش روی صورتم چرخ می خورد، آنوقت من هم به او می گفتم که چقدر دوس.. -داره بیدار میشه عباس. **** بعد از یک بیست و چهار ساعت سخت که نه خوابیده بودم، نه اشتهایی حتی برای فرو دادن یک لیوان آب برایم مانده بود، حالا که مقابلم پای میز شام نشسته و هر ...
بروزرسانی در : ۲۲۱ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 75
ظاهرا هنوز دل نگرانی اش با وجود فرو نشستن تب برطرف نشده بود. -آره مادر..تو برو خونه ات راحت استراحت کن. با یک شب بخیر از جا بلند شدم. پایم هنوز به در نرسیده، فرانک پشت سرم ریسه شده بود. -گوشیم و ندادی که.. حین پا زدن کفش هایم یک نیم رخ به سمتش برگشتم. کلافگی اش کاملا عیان بود. -برو یه چ...
بروزرسانی در : ۲۲۰ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 76
-من کار خاصی نمی کنم. شبیه بقیه ی دخترا و پسرا رفتار می کنم. -الان بقیه چکار می کنن که ما نمی دونیم؟ واسم توضیح بده. نفسش شبیه یک توفان بلند از دهانش شوت شد و پرخاشگرانه دستش را در هوا تاب داد. -وای عباس تو نمی دونی؟ تو خودت اصلا یه کشور دیگه به دنیا اومدی. اونجا بزرگ شدی. با کلی دختر در ارتباطی...
بروزرسانی در : ۲۱۹ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 77
مهمانی تولد می گیری، مراقبت های خودت را هم اعمال کن. رها کردی دخترت را به امان خدا که مثلا فرهیخته و با شعوری؟! چقدر حال آدم گاهی بد می شد از نحوه ی تعریف شعور و آرمان خواهی بعضی ها.. -عباس نگی به بابام تروخدا.. وقتی به سمتش برگشتم پلک هایم از درد رو به فغان بود. -وقتی معتقدی کارت درسته، چرا نبا...
بروزرسانی در : ۲۱۸ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 78
گمان نمی بردم راضی کردن دکتر جهاندیده اینقدر سخت باشد. -من متوجهم استاد. ولی واقعا شرایطش و ندارم. شما اجازه بدید من با خانم صولتی صحبت می کنم. بعد شما اقدامات جدید و انجام بدید. جلوی آموزشگاه زبان فرانک حتی نمی شد به اندازه ی چند دقیقه ی کوتاه مکث کرد. شلوغی و ترافیک دست به دست هم داد که کمی ...
بروزرسانی در : ۲۱۶ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 79
-خب تقصیر من چیه؟ من که دلم می خواست شما دو تا هم و ببینید. کم فکر می کنی از تو گفتم بهش؟ شبیه بچه ها بغض کرد و لب برچید. پلک زدم و نفسم را با پوفی آرام بیرون دادم. -بهونه اش چی بود واسه نیومدن؟ -گفت یه دفعه کار پیش اومده واسش. به خدا من این قرار و جور می کنم، قول میدم. دستم را برداشتم و با جاب...
بروزرسانی در : ۲۱۵ روز پیش
-
رمان پی یار - پارت 80
می دانستم اوضاع خانه اشان همچنان قمر در عقرب است و سوزن جناب صولتی این بار بد گیر کرده. ولی گمان نمی بردم باعث شود که هر دو نفر نزدیک به دو روز تماسی با من نداشته باشند. رضایت بهناز برای من مهم بود. سند زنده ای که می توانستم فردا به حضور استاد بطلبمش و با آن زبان خوش ذوق و صریحش رضایت را به طور...
بروزرسانی در : ۲۱۴ روز پیش
