لیست کلیه پارتهای رمان خیال پرند : پارت های 1 تا 20
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان خیال پرند - پارت 1
پایههای صندلیهای پشتسرم مجدد روی زمین ساییده شدند. میز برای دومین بار از مشتریهای شام خالی گشت. دستم را دور فنجان سردِ چای حلقه کردم و تکهای دیگر از پوست لبم را کَندم. سوزشی که طعم شور خون را به همراه داشت، باعث شد که دیگر ادامه ندهم. به ساعت مچیام نگاه کردم. عقربهی کوچک عدد ده را نشان می...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 2
برخلاف همیشه چراغهای روشن و رنگی مجتمعهای خرید در تاریکی شب، احساس امنیت را به وجودم القا نکرد. گذشتهی سیاه در پس ذهنم دهان گشوده بود تا در این شب روشن، آرامشم را یکجا ببلعد. بغض دستی بیرحم شد و گلویم را سخت فشرد. دلم میخواست گریه کنم، اما بهسختی خود را کنترل کردم. به قدمهایم شتاب دادم ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 3
زیرلب بد و بیراهش گفتم و پشت در بزرگ حیاط تعلل کردم. نگاهی به دوربین بالای سرم انداختم و بعد از دیدرس آن خارج شدم. تندتند گونههایم را نیشگون گرفتم. گریه اندک آرایشم را زدوده بود و این روزها رنگپریدهتر از همیشه مینمودم. چند لحظهی بعد مطمئن از سرخی گونههایم، کیفم را بهدنبال کلید زیرورو کردم،...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 4
_ از کِی بهم دروغ میگی، افرا؟ از کِی نگرانهام بیاهمیت شده که جواب زنگام رو نمیدی؟ جوابی ندادم. حنا را روی زمین گذاشتم و دویدنش را نگریستم، در واقع نگاهم را دزدیدم. اصلاً به ذهنم خطور نکرده بود که شاید پشت آن تماسهای مکرر او هم باشد. _ من احمق رو بگو آخه این چه سوالیه! واضحه؛ خیلی وقته! بهتر ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 5
لحن صدایش از آهنگ تحکم دور گشته و منعطف شده بود، بااینحال اهمیت ندادم. اگر خامَش میشدم، باید به او میپیوستم و موبهموی احوالم در آن دو ساعت را برایش شرح میدادم. آنوقت بهجای دلداری، نگاهی متأسف نصیبم میشد. در طبقهی اول مکث کردم و با دردی سوزنده در قلبم، نگاهم را به پلههای منتهی به طبقه...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 6
متأسفانه عادتها و بیتوجهیهایم، دستم را ساده برایش رو میکرد. اگر دارو خورده بودم، میبایست قوطیاش را کنار قاب میدید؛ ردی که بعدِ استفاده از هر چیزی، به جای میگذاشتم و آذر آن را بینظمی میخواند. همانطور که نگاهم روی کتابهای مکتب هنری اکسپرسیونیسم و زندگینامهی هنرمندان و رمانهای کلاسیک د...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 7
هومن وقتی که مرا در حلقهی افسونش دید، بااعتمادبهنفس ابراز علاقه کرد. هنگامی که آذر را در جریان گذاشتم و ابراز تمایل کردم، در خانه قیامت به پا شد. سرسختانه مخالفت میورزید. او را همشأن و همطبقهمان نمیدانست. چند بار در میان سیل اهانتهایش دلدل زدم بگویم که شأن خود را حفظ کند؛ دروغ نگوید و حسا...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 8
حنا را در سبدش گذاشت و پچپچکنان گفت: _ حالا آروم و ساکت بخواب. حنا طبق معمول ساکت و حرفشنو اطاعت کرد، جوری که مجدد حسادتم برانگیخته شد. کمی بعد صدای آرام باز و بسته شدن در یخچال و پاتختی و جاگیر شدن وسایل را شنیدم. سنگینی نگاهش را حس میکردم. مطمئن بودم در نور کم لرزش پلکهایم را میبیند. لح...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 9
دو ساعت بعد در ماشین مشکی شرکت نشسته بودم. روکشهای چرم و سیاه صندلیها از تمیزی برق میزدند. فضای داخل ماشین، بوی ملایم براقکنندهی بدنهی داخلی را میداد. طبیعت سبز بهتندی از مقابل چشمانم میگذشت، اما زیباییاش نظرم را جلب نمیکرد. تمام هوش و حواسم پیش هومن بود. دیگر بهخاطر رفتار دیشبش عصبان...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 10
صدای تیز و نازکش روی اعصابم دوید و به مشاجره تحریکم کرد. بهطرفش چرخیدم؛ دم عمیقی گرفتم تا آهنگ صدایم فراتر از حد معمول نرود: _ صد دفعه گفتم دست رو نقطهضعفهای من نذار! به چه زبونی بگم که درکم کنی؟ نمیتونم پشت اون فرمون لعنتی بشینم! نفسم بند میاد از ترس! دستانش را جلویش گرفت و با مکث و دَمی ...
بروزرسانی در : ۴۴۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 11
_ خیلی خب، آروم باش! هرچی تو بخوای! تسلیم شدنش آرامم نکرد. مطمئن بودم در یک روز نزدیک، باز هم حرف فروش کارگاه را پیش میکشد. پشت دستم را محکم روی عرق پیشانیام کشیدم. _ بشین، بگم برات یه لیوان آب بیارن! سپس تلفن را برداشت و با منشی تماس گرفت. نگاهم را روی میزش چرخاندم. لپتاپ و قلمدان و تلفن ...
بروزرسانی در : ۴۴۶ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 12
او پسردایی مادرم بود و آدم معتمد و دوست صمیمی پدرم. پدرم همیشه او را بهترین انتخاب برای آذر میدانست. از کودکی به علاقهی این مرد به آذر واقف بودم و همینطور به غرور عمهام. او پس از ضربهای که در عنفوان جوانی به احساساتش وارد شد، یاد گرفت عواطفش را پشت دیوار تفاخر پنهان کند و در برخورد با نوید س...
بروزرسانی در : ۴۴۳ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 13
با گرفتن بازویم مانع شد: _ با قهر و دوری کردنت بیشتر ناراحتم میکنی. رنجیده گفتم: _ خیلی خودخواهی! فقط به خودت فکر میکنی! اصلاً ناراحت شدن من برات اهمیتی داره؟! اخمش از تعجب باز شد: _ این چه حرفیه؟! معلومه که برام مهمی! من بهخاطر تو هر کاری میکنم! صدایم از بغض ناخواسته لرزید: _ پس این ...
بروزرسانی در : ۴۳۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 14
_ تشریف میبرین؟ _ بله. _ اگه اجازه بدین، همراهیتون میکنم. موضوعی هست که باید تنها باهاتون در میون بذارم. هومن به تأکیدش روی کلمهی پوزخند زد. چشمانم گرد شد. نوید از گوشهی چشم، منزجرانه نگاه در سراپایش گرداند و چند ثانیه به جای بوسهام روی لباسش خیره شد. صورتم داغ شد. نوید برافروخته نگاه ا...
بروزرسانی در : ۴۳۶ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 15
دقایقی بعد فارغ از ترافیک شهر، ماشین وارد مسیر حاشیهی شهر شد. کنار جاده، جابهجا تابلوهای بزرگ و کوچک سبز و آبی، نام و ورودی روستاها را مینمایاندند. حدفاصل و مرز جدایی آنها با مغازههای کوچک و مختلف، زمینهای خالی شالیزار و صنوبرهای سبز مشخص بود. برگهای براق درختان در پسزمینهی آبی یکدست آسمان...
بروزرسانی در : ۴۳۲ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 16
سهپایه را روی تراس، در کنار گلدانهای سفالی و رنگارنگ شمعدانیها نهادم و بوم را روی آن، بعد نگاه در ساحل گرداندم. خوشبختانه اثری از دخترک و خانوادهاش نبود. حلقهی پیشبندم را دور گردن انداختم و گره به بندهایش زدم. با نوک روفرشی خرسیام، نرم و بازیگوش شکم حنا را قلقلک دادم. هدیهی تولد یازده سالگ...
بروزرسانی در : ۴۲۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 17
ده دقیقهی بعد ناهارم را بهعنوان یک عصرانهی پروپیمان به خوردم داد؛ به حدی که دیگر گنجایش شام را نداشتم. از این فرصت بهره بردم تا نگاهی به فایل حسابداری شرکت بیندازم. تکیهام به تاج تخت بود و لپتاپ روی پاهایم. سرانگشتان پایم را در لحاف فرو بردم. گردن خشک و خستهام را نرم و آهسته به طرفین حرکت دا...
بروزرسانی در : ۴۲۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 18
پیامی دیگر آمد؛ نرسیده به در ایستادم. کنجکاوی در وجودم ولولهگر شد. لبم را زیر دندان فشردم و با هیجانی که جانم را مسخر کرده بود، روی صفحهی گوشیاش ضربه زدم. بکگراندش تصویر خودش بود؛ در غروبی سرخ با موهای رها، در ساحل خزر. عکاسش من بودم. موبایلش همیشه پسورد داشت، همینطور لپتاپش؛ درست مثل وسایل ...
بروزرسانی در : ۴۲۲ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 19
با این فکر، آسودهخاطر پلکهایم را بستم. داروها تأثیرشان را گذاشته بودند. احساس کردم در سراشیبی قرار دارم. سست و منگ در ژرفای خوابآلودگی فرو میرفتم. حال دلپذیری داشتم و در کنارش احساس ندامت. طوری که لذتم به تشویش درآمیخته شد. نمیبایست از تمایل شدیدم پیروی میکردم. باید به روشهای دیگر آرام گرف...
بروزرسانی در : ۴۱۸ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 20
سپس لقمهای دیگر گرفتم و با خیال راحت کنجکاوی کردم: _ از دیوبچه نمیگی؟ شماتتگر نگاهم کرد: _ جای تو بودم از خجالت زبون به دهن میگرفتم! _ جای تو بودم برادرزادهمو از خطر خفه شدن و مرگ نجات میدادم. دست از خیرگی برنداشتم. آنقدر که دست از مقاومت برداشت و سوک لبش به لبخند کج شد: _ دارم همین کا...
بروزرسانی در : ۴۱۵ روز پیش
