خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت هشتم :
حنا را در سبدش گذاشت و پچپچکنان گفت:
_ حالا آروم و ساکت بخواب.
حنا طبق معمول ساکت و حرفشنو اطاعت کرد، جوری که مجدد حسادتم برانگیخته شد. کمی بعد صدای آرام باز و بسته شدن در یخچال و پاتختی و جاگیر شدن وسایل را شنیدم. سنگینی نگاهش را حس میکردم. مطمئن بودم در نور کم لرزشرمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
من زیپ دهنم رو میکشم🤐🤐🤐
۷ ماه پیشکبری
0عالی خوبه من رمان های این برنامه رادوست دارم ممنونم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم
۱ سال پیشد
2بهترین تدبیر اینه شرکت و خونه و هرچی هست به اسم عمه جان بزنی تا با قرصای اشتباهی از این بیشتر روانی نشدی مگر اینکه سر عقل بیای و کاراتو خودت انجام بدی
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون از نظرتون❤
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آرزو
0مطمئنم عمه نقشه های بدی واسش داره. میخواد بگه دیوونس تا هومن و شرکت رو بالا بکشه