پارت هشتم :

حنا را در سبدش گذاشت و پچ‌پچ‌کنان گفت:
_ حالا آروم و ساکت بخواب.
حنا طبق معمول ساکت و حرف‌شنو اطاعت کرد، جوری که مجدد حسادتم برانگیخته شد. کمی بعد صدای آرام باز و بسته شدن در یخچال و پاتختی و جاگیر شدن وسایل را شنیدم. سنگینی نگاهش را حس می‌کردم. مطمئن بودم در نور کم لرزش

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آرزو

    0

    مطمئنم عمه نقشه های بدی واسش داره. میخواد بگه دیوونس تا هومن و شرکت رو بالا بکشه

    ۷ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    من زیپ دهنم رو می‌کشم🤐🤐🤐

    ۷ ماه پیش
  • کبری

    0

    عالی خوبه من رمان های این برنامه رادوست دارم ممنونم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • د

    2

    بهترین تدبیر اینه شرکت و خونه و هرچی هست به اسم عمه جان بزنی تا با قرصای اشتباهی از این بیشتر روانی نشدی مگر اینکه سر عقل بیای و کاراتو خودت انجام بدی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از نظرتون❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!