لیست کلیه پارتهای رمان خیال پرند : پارت های 21 تا 40
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان خیال پرند - پارت 21
مسافت زیادی را پیاده طی کردم. ساق پا و کمرم بهخاطر پاشنهی بلند کفشم، دردناک گشته بود. چند بار در پیادهرو تنه خوردم. باخستگی از میان ازدحام عابرین گذشتم. ابرهای خاکستری تیرهتر از پیش مینمودند. نسیم خنکی که میوزید، بوی باران میداد. همگام با حرکت تند ابرهای آسمان، حرکت مردم نیز تند شده بود. گ...
بروزرسانی در : ۴۱۲ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 22
وقتی پلکهایش باز شد و گیج و منگ من و فضای پشت سرم را نگاه کرد، به داخل آشپزخانه دویدم. هیچ نشانی از آتشسوزی ندیدم. دود از دیگ روی گاز بلند میشد. فوری شعلهی گاز را خاموش کردم و با کمک دستمال پارچهای، دیگ را زیر شیر آب گذاشتم. با ریزش آب روی برنجهای سوختهی داخل دیگ، سرفهکنان صورتم را از معرض...
بروزرسانی در : ۴۰۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 23
_ ببخشید خانم! از آینه به راننده نگاه کردم. _ فضولی نباشه؛ چهرهتون خیلی به نظرم آشنا میاد. این مسیرم که میرسه به آرامگاه. وقتی سکوت و خیرگی ام را دید، چشمان تیرهاش را به جاده دوخت و ادامه داد: _ اهل این روستام. هرکی میاد و میره رو میشناسم. اینجا دوست و فامیل دارین؟ درحالی که نگاهم از پنجه...
بروزرسانی در : ۴۰۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 24
سرم را به تأیید جنباندم. آهسته گفت: _ لعنت بهت! دست از ماساژ پیشانیام برداشتم. تلخی نگاهم نهتنها اثر نکرد، بلکه ابروهایش را درهم برد. در جلوی ماشین را برایم گشود: _ توی داشبورد مُسکن دارم. بیحرف نشستم؛ پس از خوردن قرص، سرم را به صندلی تکیه دادم و پلکهای را بستم. بار نگاه سنگین و مکدرش ر...
بروزرسانی در : ۴۰۲ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 25
از رفتارش رنجیدم. یقین داشتم که جدی نبودن پیشنهادم را فهمیده است. تلخ و گزنده گفت: _ فرار کار آدم بزدله! حرصم را با کنایهاش برانگیخت: _ پس تو خماری سازش آذر بمون، آدم شجاع! تا وقتی اون راضی نشه، باهات زیر یه سقف نمیام! سوک لبش کشیده شد و بااطمینان گفت: _ مجبوره رضایت بده. _ چرا؟ نگاهش روی...
بروزرسانی در : ۳۹۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 26
آن شب یکی از شبهای آرام و بیتَنش ماههای اخیر بود. شبهایی که تعدادش به انگشتان دست نمیرسید و آن را مرهون لطف آذر بودم. قاشق و چنگال را در بشقاب خالی گذاشتم: _ دستت درد نکنه. خیلی خوشمزه بود. _ نوش جونت. _ واسه وکالت میریم دفترخونه یا کسی رو سراغ داری بیاری خونه؟ _ حالا عجلهای نیست. _ ات...
بروزرسانی در : ۳۹۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 27
نزدیک به ظهر، یک مرد جوان با دفتر و دَستَکَش در سالن پایین روی مبل مقابلم نشسته بود. کت و شلوار دودیاش، اصلاً در تن لاغرمردنی و درازش زیبا نمینمود. از حرکت چشمانش نیز خوشم نمیآمد. نگاهی حریص داشت و مدام اطرافش را مینگریست. انگار که برای محک زدن خانه و لوازم و خرید آمده باشد، نه وکالت. لرزش مو...
بروزرسانی در : ۳۹۲ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 28
آسمان حتی یک ستاره هم بر ردای شب نداشت. هوا ابری و خنک بود و نسیم از اندک فضای پایین کشیدهی شیشه داخل ماشین میچرخید و رایحهی عطرهایمان را در هم میآمیخت. موسیقی آرام و عاشقانهای از سیستم پخش میشد. مسحور صدای دلکش خواننده بودم که هومن صدا را قطع کرد و پرسید: _ خوابی؟ _ نه! _ چرا اینقدر سا...
بروزرسانی در : ۳۸۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 29
هومن امتناعم را نادیده گرفت. از خشم لحظات قبل فاصله گرفته و نادم بود. میکوشید با کمک کردن اشتباهش را جبران کند: _ ببخش، عزیزم! یه لحظه قاتی کردم! نمیخواستم بهت صدمه بزنم! بذار ببینم دستت رو، قربونت برم! حال مضحک و مزخرفی داشتم. شدیداً از او رنجیده بودم، بااینحال نمیتوانستم به قهرم ادامه بد...
بروزرسانی در : ۳۸۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 30
این بار نهتنها اتاق، بلکه نزدیک به دو ساعت کل خانه را جستوجو کردیم، سپس دست از پا درازتر کف خانه نشستیم. وقتی آذر دمنوش را آورد، با احساس نیاز وافر از آن استقبال کردم. کمی بعد بااستیصال به ماگ خالی خیره بودم که آذر گفت: _ فکرتو درگیر نکن. لابد حنا یه جا گموگورش کرده. با این گمان، فاتحهی یاف...
بروزرسانی در : ۳۸۲ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 31
آن را برداشتم و باانزجار در کاسهی روشویی انداختم، بعد دست و پایم را شستم و به آشپزخانه رفتم. بساط مختصر صبحانهی روی میز مرا متوجه سرگیجه و افت قندم کرد. بیاهمیت به حالم، یک کیسهی زبالهی مشکی برداشتم و به اتاق برگشتم. لبهایم را محکم روی هم فشردم و با نوک انگشتانم، تن سنگین حنا را برداشتم و د...
بروزرسانی در : ۳۷۸ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 32
زیر نگاه وقیح منشی فضول به اتاق هومن رفتم پشت میزش نشسته بود. آرنجهایش روی میز قرار داشت؛ سرش را میان دستانش میفشرد و سطح براق و قهوهای میز را مینگریست. در را بستم و گفتم: _ باور کن نمیخواستم به دردسر بندازمت. به صندلیاش تکیه داد. نگاهش تلخ و عصبی بود. لبهایش را به هم فشرد و از انقباض ص...
بروزرسانی در : ۳۷۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 33
مقابل لنز آیفون تصویری ایستادم و همانطور که میپسندید صدایش زدم: _ سلام منیره جون. منیره باتأنی جواب داد: _ سلام عزیزم. خیلی خوش اومدی. بعد در با صدایی کشداری باز شد. حیاط کوچکشان همچون همیشه زیبا و رنگین از رزهای سرخ و سفید و صورتی بود. ایوان خانه سه پله از حیاط فاصله داشت و روی نردههای آب...
بروزرسانی در : ۳۷۰ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 34
سیّد کنار قبر نشسته بود و قرآن میخواند. پیراهن سفیدش در پسزمینهی سبز اطرافش جلوهای زیبا و روحانی داشت. روی طاقچه یک قرآن دیگر قرار داشت. خیلی بزرگ و قدیمی بود. جلد یشمیاش را گشودم و چند تراول زیر آن نهادم، بعد رایحهی چوب حاکم بر فضا را عمیق بوییدم و لاجرم از آنجا دل کندم. هوا مطبوع و خنک ب...
بروزرسانی در : ۳۶۸ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 35
هومن از ماشین پیاده شد. نگاهش سرد و اخم صبحش کماکان پابرجا بود. صورتش مثل سنگ، سخت به نظر میرسید. از تصور تکرار تلخی و نیش و کنایهاش، یأس و ندامت چنان فشاری به روح و روانم آورد که تاب و توان از تنم رفت و منظرهی پیش چشمانم تیره و تار شد. او به موقع زیر بازویم را گرفت، وگرنه با صورت نقش زمین می...
بروزرسانی در : ۳۶۴ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 36
چشمانش گرد شد. توپید: _ آرامبخش مصرف میکنی و مهم نیست؟! دکترت کیه؟ _ چه فرقی میکنه؟ بالاخره رهایم کرد. همانطور که بازویم را ماساژ میدادم، از او فاصله گرفتم و بر جای قبلم نشستم. وقتی نگاهش کردم، مأیوس به نظر میرسید. طوری که دلم به حالش سوخت. من باعث نومیدیاش بودم. متأسف زمزمه کرد: _ آدم به ب...
بروزرسانی در : ۳۶۱ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 37
دقایقی بعد حوله دور موهایم پیچیدم و به گونههای گلگونم در آینه نگریستم. با چشمپوشی از تیرگی پای چشمانم، نسبتاً شاداب به نظر میرسیدم و در مواجهه با آذر زیر سوال قرار نمیگرفتم. حالا باید فکری به حال درد الیم معدهام میکردم. همانطور که دست روی معدهام میسراندم، از اتاق بیرون رفتم. صدای آذر دور ...
بروزرسانی در : ۳۵۷ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 38
در آشپزخانه، پشت میز نشسته بود و چای مینوشید. لیوان را داخل سینک گذاشتم و مقابلش نشستم. چشمانش را باریک کرد و منتظر شنیدن ماند. _ امروز منیره رو دیدم. فنجان را به لبانش نزدیک کرد: _ میدونستم میری منتکشی شازده! خودم را به مالیدن زانویم مشغول کردم و بیاعتنا به ریشخندش پرسیدم: _ چرا به تماسش...
بروزرسانی در : ۳۵۳ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 39
جواب ندادم. او نیز در خیرگی کم نیاورد. نگاهش منتظر و کاوشگر بود. معذبم میکرد؛ انگار زیر پوستم را به دنبال جواب سوالش میکاوید. کف دستانم را روی ماسهها فشار دادم و با خشمی فروخورده گفتم: _ شاید چون بدترین مصیبتها به سرم اومده و دووم آوردم، پوستم کلفت شده. واسه همین هیچ مشکلی اونطور که باید اذی...
بروزرسانی در : ۳۵۰ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 40
همچنان ساکت بودم. احساس التهاب و خفگی داشتم. شالم را از گردنم فاصله دادم. سکوتم هومن را به حرف آورد: _ عزیزم! این یعنی " جرأت داشته باش و تمام حقیقت را در مورد مشکلت بگو. " دکتر اشاره به پارچ و لیوان روی میز مقابلمان کرد: _ براش آب بریز. لیوان را از هومن گرفتم و به سختی یک جرعه نوشیدم. بانگر...
بروزرسانی در : ۳۴۶ روز پیش
