پارت دوم :

برخلاف همیشه چراغ‌های روشن و رنگی مجتمع‌های خرید در تاریکی شب، احساس امنیت را به وجودم القا نکرد. گذشته‌ی سیاه در پس ذهنم دهان گشوده بود تا در این شب روشن، آرامشم را یک‌جا ببلعد. بغض دستی بی‌رحم شد و گلویم را سخت فشرد. دلم می‌خواست گریه کنم، اما به‌سختی خود را کنترل کردم.
به قدم‌هایم شتاب دادم که ناگهان جیغی بلند حواسم را پرت کرد. دخترکی تقریباً شش‌ساله، در پیراهن لیمویی، چنان دو طرف موهای بلند و خرگوشی‌اش را می‌کشید که از تصور دردش احساس کردم پوست سرم می‌سوزد. همینکه نگاهمان به هم تلاقی کرد، دست از موهایش برداشت و به رویم لبخند زد؛ یک لبخند زیبا، ولی موذی و فریبنده. فرصت نشد باشماتت نگاهش کنم؛ از بوقی بلند و کش‌دار در جایم پریدم و قدمی پس رفتم. راننده با لحن زشتی صدا سر داد:
_ هووووی! مگه کوری؟!
نفهمیدم چه وقت از پیاده‌رو پا به خیابان نهاده بودم! خجالت‌زده چشم گرداندم. جوانک آرام گرفته بود و همراه غریبه‌های حاضر در پیاده‌رو مرا می.نگریست. خود را جمع‌وجور کردم و زمانی که توجهات از رویم برداشته شد، دیگر اثری از دخترک ندیدم. عصبانی از خود و بی‌نزاکتی راننده، لبم را گاز گرفتم و در حاشیه‌ی امن خیابان راه افتادم.
فقط یک تاکسی کمی آن‌سوتر در حاشیه‌ی خیابان ایستاده بود. راننده‌اش با چشمان ریز و نافذ به‌دنبال شکار مسافر اطراف را می‌پایید. راه خانه نزدیک بود، اما قیمت کرایه‌ای که مرد مسن گفت خیلی بیشتر از حد معمول بود و گویای دندان‌گِردی‌اش. طمع او در آن لحظات برایم کمترین اهمیتی نداشت، هرچند که اگر روز خوشم بود، هرگز اجازه نمی‌دادم از ناخوش‌احوالی عیانم سودی ببرد.
در چاله‌ی صندلی چرمیِ ترک‌خورده و سیاه فرو رفتم. داخل ماشین از حرارت هوا، بوی پلاستیک داغ می‌داد. دوباره حس تهوع به جانم افتاد. شیشه‌های عقب هم بالا بودند و دستگیره نداشتند. عاصی از آن‌همه نکبت گفتم:
_ میشه لطفاً کولر رو بزنین؟
فوری شیشه‌های جلو را پایین کشید و با جوابی که داد، خساستش را جار زد:
_ راه که بیفتیم داخل خنک میشه.
کلافه و بی‌صدا آه کشیدم. سرم را به شیشه چسباندم و از پس لکه‌های بزرگ و کوچک انگشت، به تیرهای چراغ‌برق خیره شدم. گوشی در کیفم مدام می‌لرزید. اشکم بی‌اختیار چکید. مستأصل و شرمنده بودم. نمی‌دانستم با آن لحن طلبکار حالا چه‌طور جواب هومن را بدهم و وقتی نیمی از مسیر را پشت‌سر گذاشتم فهمیدم در آن شرایط مکافات سخت‌تر جواب پس دادن به عمه‌ای‌ست که در خانه انتظارم را می‌کشید. با نفس‌های عمیق اشک‌هایم را مهار کردم، هرچند که اهتمامی عبث بود. چشمان سرخم دست حالم را برایش رو می‌کردند.
با توقف ماشین، رایحه‌ی دریا را نفس کشیدم و متوجه نگاه شاکی و پرحسرت راننده به ویلا، کرایه را پرداختم و بی‌میل پیاده شدم. ماه کامل بود و ساختمان عظیم و سفید خانه در روشنایی نقره‌فام آن، جلوه‌ای باشکوه و حسادت‌برانگیز داشت، طوری که راننده را به خشم آورد و لحنش تند شد:
_ خانم! عوض پنجاهی، پنج تومنی دادی!
یک پنجاه تومانی از کیف پولم بیرون آوردم و به دستش دادم. در نگاهش ملغمه‌ای از تأسف و زیرکی دیدم. گمان کردم برق پیروزی نگاهش به‌خاطر آن پنج تومان اضافه است که پس نداد، ولی همینکه ماشین پرسرعت حرکت کرد، فوری فهمیدم چه کلاهی بر سرم رفته! من هیچ‌وقت اسکناس کمتر از پنجاه تومانی به همراه نداشتم! عصبی از این دزدی آشکار، یک قدم در مسیر بازگشتش برداشتم، اما تاکسی خیلی دور شده بود.

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۸۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • نوشین سیفی

    0

    تا اینجا خوب بوده

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنونم عزیزم💖

    ۱ سال پیش
  • مریم

    0

    ادامه موضوع

    ۱ سال پیش
  • خانم میم

    2

    متن یه طوری قویه انگار توی رمانم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    لطف داری عزیزم

    ۱ سال پیش
  • ماماسی

    2

    عالی و جذاب💗💗💗💗

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    💗💗💗

    ۱ سال پیش
  • مبینا

    1

    خیلی عالی بود. مرسی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خواهش میکنم عزیزم

    ۱ سال پیش
  • همتا

    1

    اونقدر خوب از حال و هوای افرا نوشته شد که ترسش رو با بندبند وجودم احساس کردم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘😘😍

    ۱ سال پیش
  • نیلما

    1

    کافیه آدم ذهنش درگیر ترس باشه تا هر کسی از این ضعف به نفع خودش سواستفاده کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۱ سال پیش
  • همتا

    2

    شمال و تاریکی شب و فضای رازآلود و توصیف قوی. خیلی عالی بود.

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😘😘❤

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️