خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت دوم :
برخلاف همیشه چراغهای روشن و رنگی مجتمعهای خرید در تاریکی شب، احساس امنیت را به وجودم القا نکرد. گذشتهی سیاه در پس ذهنم دهان گشوده بود تا در این شب روشن، آرامشم را یکجا ببلعد. بغض دستی بیرحم شد و گلویم را سخت فشرد. دلم میخواست گریه کنم، اما بهسختی خود را کنترل کردم.
رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز
مطالعهی این پارت حدودا ۳ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۲۵ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنونم عزیزم💖
۱ سال پیشمریم
0ادامه موضوع
۱ سال پیشخانم میم
2متن یه طوری قویه انگار توی رمانم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
لطف داری عزیزم
۱ سال پیشماماسی
2عالی و جذاب💗💗💗💗
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
💗💗💗
۱ سال پیشمبینا
1خیلی عالی بود. مرسی
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
خواهش میکنم عزیزم
۱ سال پیشهمتا
1اونقدر خوب از حال و هوای افرا نوشته شد که ترسش رو با بندبند وجودم احساس کردم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😘😘😍
۱ سال پیشنیلما
1کافیه آدم ذهنش درگیر ترس باشه تا هر کسی از این ضعف به نفع خودش سواستفاده کنه
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
دقیقا
۱ سال پیشهمتا
2شمال و تاریکی شب و فضای رازآلود و توصیف قوی. خیلی عالی بود.
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😘😘❤
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نوشین سیفی
0تا اینجا خوب بوده