دوست داشتی؟
رمان عاشقانه و معمایی خیال پرند به نویسندگی رویا ملکی نسب

رمان خیال پرند

  • زبان فارسی
  • 27.5K 👁
  • 121 ❤️
  • 444 💬
خواندن پارت اول

خلاصه رمان عاشقانه خیال پرند

افرا دچار مشکل بغرنجی شده است. مدتی‌ست که نمی‌تواند بعضی چیزها را پیدا کند و بعضی وقایع را به خاطر آورد و وقتی با دست‌های خون‌آلود هوشیار می‌شود آن‌گاه دیگر نمی‌تواند این بخش‌های گنگ زندگی‌اش را سهل‌انگاری بداند.

پارت اول

پایه‌های صندلی‌های پشت‌سرم مجدد روی زمین ساییده شدند. میز برای دومین بار از مشتری‌های شام خالی گشت. دستم را دور فنجان سردِ چای حلقه کردم و تکه‌ای دیگر از پوست لبم را کَندم. سوزشی که طعم شور خون را به همراه داشت، باعث شد که دیگر ادامه ندهم. به ساعت مچی‌ام نگاه کردم. عقربه‌ی کوچک عدد ده را نشان می‌داد. دو ساعت بود که منتظر هومن در پاتوقمان به سر می‌بردم. نه‌تنها مرا معطل کاشته بود، بلکه به پیام و تماس‌های مداومم نیز جواب نمی‌داد!
از حرص زیاد در آن خنکای جاری از کولرهای گازی گوشه و کنار کافه رستوران، احساس گرما می‌کردم.
علی‌رغم همیشه استشمام بوی خوش قهوه و غذای حاکم بر فضا اشتهاآور نبود، بلکه مرا به تهوع وامی‌داشت.
نور زیاد چشمانم را آزار می‌داد و رنگ قرمز رومیزی که تحت تأثیر روشنایی دوچندان پررنگ می‌نمود، همدست سروصدای برخاسته از ظروف و صحبت و خنده‌ی اطراف، اعصابم را تحریک می‌کرد، حتی طنین خوش برخاسته از پیانو. از نوای دلنشین نت‌ها لذت نمی‌بردم. روانم را می‌آزردند؛ همچنین نگاه کنجکاو و سنگین کارکنان آنجا.
سربه‌زیر و درحالی‌که با شستم، حلقه را در انگشت می‌چرخاندم، مجدداً با هومن تماس گرفتم. وقتی جواب نداد فنجان را پس زدم و بدون شرمندگی از شتک زدن محتوای دست‌نخورده‌اش روی میز، ته‌ماندهی آب داخل لیوان را یک‌نفس نوشیدم، سپس با شنیدن موسیقی جدید، توجهم را به پیانیست جوان دادم که بر سکویی گرد و نسبتاً مرتفع در میان کافه‌رستوران، پشت پیانو مشکی نشسته بود و هنرمندانه می‌نواخت. طبق معمول موهای مشکیِ زیبا و مجعدش را دم‌اسبی بسته بود و با آن پیراهن سفید و پاپیون مشکی
خوش‌تیپ به نظر می‌رسید. بدجنسانه اندیشیدم که حتماً تلافی بی‌ملاحظگی بعید هومن را با تمجید از پیانیست جوان درآورم و با همین نیت به دو شاخه‌ی ارکیده‌ی سفید و صورتی، در گلدان بلند و بلوری مقابلم لبخند زدم، اما با روشن شدن صفحه‌ی موبایل و نقش بستن نامش، لبخندم خزان شد. با ناراحتی و صدایی ضعیف گفتم:
_ چه عجب! هیچ معلومه کجایی؟!
_ در محضر یار عزیزتر از جان.
_ زبون‌بازی نکن! چرا گوشیت رو جواب نمی‌دادی؟
_ حالا چرا اینقدر عصبانی؟! استخر بودم! تازه دیدم چند بار زنگ زدی. معذرت می‌خوام.
شوکه شدم:
_ استخر؟! یادت رفت که قرار بود شام امشب رو با هم باشیم؟!
_ دیشب که گفتی حوصله نداری! منم که علم غیب ندارم که بفهمم یهو هوس بیرون کردی! بعدشم قرار شد اگه حوصله‌ت سر جاش اومد، بهم خبر بدی!
با انگشتانم روی میز ضرب گرفتم:
_ دیشب بهت پیام دادم! الانم دو ساعته که توی رستوران معطل توام!
_ حالت خوبه، افرا؟ صبح چک کردم؛ پیامی ازت نداشتم!
پیش از آنکه حرف درشتی نثارش کنم، تماس را قطع کردم و گوشی را در مشتم فشردم. انکار و تعجب دروغینش بیشتر از بی‌ملاحظگی‌اش ناراحتم کرد. به خیالش با احمق طرف بود. وارد تلگرام شدم تا از پیام دیشبم عکس بگیرم و برایش بفرستم، اما خیره به موبایل، خشکم زد. پیام نبود! هنوز از شوک این اتفاق بیرون نیامده بودم که دوباره تماس گرفت.
_ الو، افرا! بالا تا پایین پی وی رو چک کردم. بعد از نیمه‌شب هیچ پیامی ازت نداشتم!
ناباور گفتم:
_ آخه چه‌طور ممکنه؟! مطمئنم بهت پیام دادم!
_ حالا کاریه که شده. شاید خیال کردی. بمون میام دنبالت.
ذهنم آماده‌باش یک بهانه بود تا به گذشته نقب بزند. فوری جلوی پیشروی افکارم را گرفتم، اما دیر شده بود. التهاب تنم از تصور باور این وهم پوشالی فروکش کرد؛ سرمایی نحس زیر پوستم خزید و پیشانی‌ام خیس شد. سرم را تکان دادم. زمزمه کردم:
_ نمی‌خواد بیای.
_ باز قهر کرد!
زبانم بند آمده و لرزشی خفیف سراپایم را در بر گرفته بود. بدون حرف، تماس و صدای موبایل را قطع کردم. به سستی کیفم را برداشتم؛ هزینه‌ی دو فنجان چایم را حساب کردم و از آنجا بیرون زدم.
شب شرجی و گرمی بود. در آن رطوبت سنگین و خفه‌کننده، عرق سرد از شقیقه‌ام پایین لغزید. با احساس تنگی نفس، شال را کمی از گردنم فاصله دادم. انگار از آسمان ساری، آتش می‌بارید. هیچ نشانی از خنکی پاییز پیش‌رو و کم آوردن شهریور در واپسین نفس‌های تابستان دیده نمیشد.
آهسته‌آهسته سوی جاده قدم برداشتم. جاده‌ی منتهی به دریا، در شب پرترددتر از روز بود و تابستان رو به اتمام، به خطر آن می‌افزود. صدای بلندِ انواع ترانه‌ها از ماشین‌های درحال گذر به گوش می‌رسید و ناله‌ی سنگ‌ریزه‌های زیر پاهایم را در خود می‌بلعید. در حاشیه‌ی خاکی خیابان، موتوری آبی‌رنگ قرار داشت؛ جوانکی لاغر و مو فرفری روی آن نشسته بود. روی تابلوی کوچک و سفیدرنگش، عنوان ویلا با رنگ قرمز حک شده بود. مدام و با سماجتی خستگی‌ناپذیر تکانش می‌داد و رو به ماشین‌های پرسرعت و رانندگان بی‌اعتنا "ویلا" را جار می‌زد. صداهای اطراف سرسام‌آور بودند.

بیشتر بخوانید

آخرین پارت های ارسال شده

نظرات رمان خیال پرند
  • المیرا

    در پارت 670

    خیلی خیلی قشنگ بود ولی کاش آخرش هومن رو می بخشید.😢 افرا دست کمی از عمه اش نداره

    ۳ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اینطوری می شد خوب بود، اما داستان روانشناختیه و یه روانی یهو تبدیل به ادم نرمال نمیشه

    ۳ ماه پیش
  • پریسا

    در پارت 670

    رویا جون یه سوال.من هر بار این پارتو میخونم سوالی که تو ذهنمه مجددا ایجاد میشه. افرا هومن رو نمیخواد ببخشه فکر خطرناکی تو سرشه؟یعنی میخواد بکشتش؟

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    بله، درست متوجه شدی.

    ۵ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    میخواد تلافی کنه

    ۵ ماه پیش
  • Mahtab

    در پارت 670

    خیلیییییی قشنگ بود خیلیییییی ... قلمت روان و زیبا بود. اصلا عشق کردمممم دست مک فادن و از پشت بستیش

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خوشحالم که دوستش داشتی❤

    ۶ ماه پیش
  • Mahtab

    در پارت 660

    حتما تصادف هم کار خودش بوده

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤧🤧

    ۶ ماه پیش
  • Mahtab

    در پارت 490

    اخ قلبم 😭😭😭

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😞😞

    ۶ ماه پیش
  • Mahtab

    در پارت 440

    چقد قلمت دلنشینه چقد کنجکاوم چقددد... نمیشه به هومن اعتماد کرد یه چیزی درست نیست

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤🌱

    ۶ ماه پیش
  • مهتاب

    در پارت 270

    خیلی خوشحالم که رمانتو میخونم و از قلمت لذت میبرم

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی از همراهی شما😘

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 570

    انگاری فقط منم که کمی به توسکا حق دادم البته باید اینکارا رو وقتی باباش زنده بود میکرد که ببینه زجر بکشه نه حالا دیگه نیست.

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خطرناک شدی، آرزو.

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 570

    رمان جنایی ندین من بخونم، جنبه ندارم😅🙈😈

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🤣🤣

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 670

    خواهش عزیزم واقعا رمان لایقی بود. قلمت مانا

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم😘

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 670

    خخخخیلی خوب بود عالی دمت گرم خیلی دوست داشتم.

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی واسه همراهی و نظری که گذاشتی❤🌱

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 660

    شاید خودشا حلقه آویز کرده باشه، شایدم بگه تصادف ماشین و مرگ مامان باباشم تقصیر اون باشه

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ❤❤

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 540

    یعنی توسکا همون عشق سابق باباشه؟ اگه آره این چه سریع مطمئن شد.

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    اندکی صبر...

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 530

    بالاخره یه ادم حسابی اومد. این خوبه اینا دوست دارم

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😊😊

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 520

    بابا آدم سالمم تو این چهار دیواری دیوونه میشه. اینا دستی دستی دارن روانیش میکنن

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😔😔

    ۶ ماه پیش
  • آرزو

    در پارت 510

    مث که همه مثل من به توسکا مشکوکن و اونا همدست آذر و هومن میدونن

    ۶ ماه پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دقیقا

    ۶ ماه پیش
کپی شد!
ارسال نظر دیگران را از نظر خودت مطلع کن
آیدی کپی شد!