پارت شانزده :

سه‌پایه را روی تراس، در کنار گلدان‌های سفالی و رنگارنگ شمعدانی‌ها نهادم و بوم را روی آن، بعد نگاه در ساحل گرداندم. خوشبختانه اثری از دخترک و خانواده‌اش نبود. حلقه‌ی پیشبندم را دور گردن انداختم و گره به بندهایش زدم. با نوک روفرشی خرسی‌ام، نرم و بازیگوش شکم حنا را قلقلک دادم. هدیه‌ی تولد یازده سالگی‌ام، صدایی معترض از خود درآورد و با کمی فاصله گرفتن، خمیازه‌ای کشید و دندان‌هایش را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    اتفاقا در مورد پروانه همین اعتقاد داریم 🥹

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😊😊

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    امیدوارم خیلی زود این شجاعت رو پیدا کنه،دیگه فقط همین مونده سبک نقاشیشو آذر تعین کنه 👏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    دخالت های آذر تمامی نداره

    ۱ سال پیش
کپی شد!