خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت هفتم :
هومن وقتی که مرا در حلقهی افسونش دید، بااعتمادبهنفس ابراز علاقه کرد. هنگامی که آذر را در جریان گذاشتم و ابراز تمایل کردم، در خانه قیامت به پا شد. سرسختانه مخالفت میورزید. او را همشأن و همطبقهمان نمیدانست. چند بار در میان سیل اهانتهایش دلدل زدم بگویم که شأن خود را ح رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
منم همین طور
۱ سال پیشمریم
2خیلی دلم می خواد برسیم به اونجای قصه که درمورد آذر و گذشته شه
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
🙂🙂🙂
۱ سال پیششکوه
1افرا چقدر حسوده. البته با شناختی که از عمه اش داره حق داره
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
حق داره
۱ سال پیشآیناز
2قشنگ معلومه هومن یه شخصیت جاه طلب داره. اول با عمه گرم گرفته بعد دید منفعتش بودن با افرا ست
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😎😎😎
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

نازلی
2منم مثل افرا خوشحال شدم تیر هومن به سنگ خورد. چه معنی میده نگاه خاصت رو به هر کی بندازی