پارت هفتم :

هومن وقتی که مرا در حلقه‌ی افسونش دید، بااعتمادبه‌نفس ابراز علاقه کرد. هنگامی که آذر را در جریان گذاشتم و ابراز تمایل کردم، در خانه قیامت به پا شد. سرسختانه مخالفت می‌ورزید. او را همشأن و هم‌طبقه‌مان نمی‌دانست. چند بار در میان سیل اهانت‌هایش دل‌دل زدم بگویم که شأن خود را ح

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • نازلی

    2

    منم مثل افرا خوشحال شدم تیر هومن به سنگ خورد. چه معنی میده نگاه خاصت رو به هر کی بندازی

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    منم همین طور

    ۱ سال پیش
  • مریم

    2

    خیلی دلم می خواد برسیم به اونجای قصه که درمورد آذر و گذشته شه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    🙂🙂🙂

    ۱ سال پیش
  • شکوه

    1

    افرا چقدر حسوده. البته با شناختی که از عمه اش داره حق داره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    حق داره

    ۱ سال پیش
  • آیناز

    2

    قشنگ معلومه هومن یه شخصیت جاه طلب داره. اول با عمه گرم گرفته بعد دید منفعتش بودن با افرا ست

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😎😎😎

    ۱ سال پیش
کپی شد!