پارت سیزده :

با گرفتن بازویم مانع شد:
_ با قهر و دوری کردنت بیشتر ناراحتم می‌کنی.
رنجیده گفتم:
_ خیلی خودخواهی! فقط به خودت فکر می‌کنی! اصلاً ناراحت شدن من برات اهمیتی داره؟!
اخمش از تعجب باز شد:
_ این چه حرفیه؟! معلومه که برام مهمی! من به‌خاطر تو هر کاری می‌کنم!
صدایم از بغض ناخواسته لرزید:
_ پس این قضیه رو فراموش کن. از دیشب یه لحظه آرامش به هم حروم شده.
عصبانیتش رنگ باخت Ù

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۲۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م

    0

    اصلا از هومن خوشم نمیاد حس میکنم همه کاراش فیلمه 🤔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    باید دید چی پیش میاد

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    0

    افرا دیگه کیه معرکه ای دختر🤗🤗

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😍😊

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️