پارت بیست :

سپس لقمه‌ای دیگر گرفتم و با خیال راحت کنجکاوی کردم:
_ از دیوبچه نمیگی؟
شماتتگر نگاهم کرد:
_ جای تو بودم از خجالت زبون به دهن می‌گرفتم!
_ جای تو بودم برادرزاده‌م‌و از خطر خفه شدن و مرگ نجات می‌دادم.
دست از خیرگی برنداشتم. آنقدر که دست از مقاومت برداشت و سوک لبش به لبخند کج شد:
_ دارم همین کارو می‌کنم. سوال بعدی؟
چپ‌چپ نگاهش کردم:
_ واقعاً که! خیلی بی‌نمکی!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
فقط از طریق اپلیکیشن دنیای رمان میتوانید نظر خود را ارسال کنید
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خوبش کرد آذر،چقدر دیگه کادو میخره برای اون بیشعور،یدفه خودت کادو کن بهش بده خیال همه رو راحت کن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ولی شما بد از هومن شکارید😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!