خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت بیست :
سپس لقمهای دیگر گرفتم و با خیال راحت کنجکاوی کردم:
_ از دیوبچه نمیگی؟
شماتتگر نگاهم کرد:
_ جای تو بودم از خجالت زبون به دهن میگرفتم!
_ جای تو بودم برادرزادهمو از خطر خفه شدن و مرگ نجات میدادم.
دست از خیرگی برنداشتم. آنقدر که دست از مقاومت برداشت و سوک لبش به لبخند کج شد:
_ دارم همین کارو میکنم. سوال بعدی؟
چپچپ نگاهش کردم:
_ واقعاً که! خیلی بینمکی!

لطفا صبر کنید...

میم
0خوبش کرد آذر،چقدر دیگه کادو میخره برای اون بیشعور،یدفه خودت کادو کن بهش بده خیال همه رو راحت کن