پارت بیست :

سپس لقمه‌ای دیگر گرفتم و با خیال راحت کنجکاوی کردم:
_ از دیوبچه نمیگی؟
شماتتگر نگاهم کرد:
_ جای تو بودم از خجالت زبون به دهن می‌گرفتم!
_ جای تو بودم برادرزاده‌م‌و از خطر خفه شدن و مرگ نجات می‌دادم.
دست از خیرگی برنداشتم. آنقدر که دست از مقاومت برداشت و سوک لبش به لبخند کج شد:
_ دارم همین کارو می‌کنم. سوال بعدی؟
چپ‌چپ نگاهش کردم:
_ واقعاً که! خیلی بی‌نمکی!

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۹۸ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • میم

    0

    خوبش کرد آذر،چقدر دیگه کادو میخره برای اون بیشعور،یدفه خودت کادو کن بهش بده خیال همه رو راحت کن

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ولی شما بد از هومن شکارید😁

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️