پارت دوازده :

او پسردایی مادرم بود و آدم معتمد و دوست صمیمی پدرم. پدرم همیشه او را بهترین انتخاب برای آذر می‌دانست. از کودکی به علاقه‌ی این مرد به آذر واقف بودم و همین‌طور به غرور عمه‌ام. او پس از ضربه‌ای که در عنفوان جوانی به احساساتش وارد شد، یاد گرفت عواطفش را پشت دیوار تفاخر پنهان کند و در برخورد با نوید سرسخت و جدی باشد. جدیتی که باورش نداشتم و مطمئن بودم به نیت سرکوب احساسی‌ست که پیش از تجربه‌

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    چه بلایی سر افرا میارن لعنتی ها😢😢

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    افرا خودش بلاست

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    چرا اینقدر ضعیف عمل میکنه و زود وساده از توهینایی که بهش میشه میگذره ،این منشی چطور باید حرات کنه مسخره کنه لباسایی که با سلیقه و علاقه خودش پوشیده 🤔😠

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    پشت همه اینا دلیله

    ۱ سال پیش
کپی شد!