خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت یک :
پایههای صندلیهای پشتسرم مجدد روی زمین ساییده شدند. میز برای دومین بار از مشتریهای شام خالی گشت. دستم را دور فنجان سردِ چای حلقه کردم و تکهای دیگر از پوست لبم را کَندم. سوزشی که طعم شور خون را به همراه داشت، باعث شد که دیگر ادامه ندهم. به ساعت مچیام نگاه کردم. عقربهی کوچک عدد ده را نشان میداد. دو ساعت بود که منتظر هومن در پاتوقمان به سر میبردم. نهتنها مرا معطل کاشته بود، بلکه به پیام و تماسهای مداومم نیز جواب نمیداد!
از حرص زیاد در آن خنکای جاری از کولرهای گازی گوشه و کنار کافه رستوران، احساس گرما میکردم.
علیرغم همیشه استشمام بوی خوش قهوه و غذای حاکم بر فضا اشتهاآور نبود، بلکه مرا به تهوع وامیداشت.
نور زیاد چشمانم را آزار میداد و رنگ قرمز رومیزی که تحت تأثیر روشنایی دوچندان پررنگ مینمود، همدست سروصدای برخاسته از ظروف و صحبت و خندهی اطراف، اعصابم را تحریک میکرد، حتی طنین خوش برخاسته از پیانو. از نوای دلنشین نتها لذت نمیبردم. روانم را میآزردند؛ همچنین نگاه کنجکاو و سنگین کارکنان آنجا.
سربهزیر و درحالیکه با شستم، حلقه را در انگشت میچرخاندم، مجدداً با هومن تماس گرفتم. وقتی جواب نداد فنجان را پس زدم و بدون شرمندگی از شتک زدن محتوای دستنخوردهاش روی میز، تهماندهی آب داخل لیوان را یکنفس نوشیدم، سپس با شنیدن موسیقی جدید، توجهم را به پیانیست جوان دادم که بر سکویی گرد و نسبتاً مرتفع در میان کافهرستوران، پشت پیانو مشکی نشسته بود و هنرمندانه مینواخت. طبق معمول موهای مشکیِ زیبا و مجعدش را دماسبی بسته بود و با آن پیراهن سفید و پاپیون مشکی
خوشتیپ به نظر میرسید. بدجنسانه اندیشیدم که حتماً تلافی بیملاحظگی بعید هومن را با تمجید از پیانیست جوان درآورم و با همین نیت به دو شاخهی ارکیدهی سفید و صورتی، در گلدان بلند و بلوری مقابلم لبخند زدم، اما با روشن شدن صفحهی موبایل و نقش بستن نامش، لبخندم خزان شد. با ناراحتی و صدایی ضعیف گفتم:
_ چه عجب! هیچ معلومه کجایی؟!
_ در محضر یار عزیزتر از جان.
_ زبونبازی نکن! چرا گوشیت رو جواب نمیدادی؟
_ حالا چرا اینقدر عصبانی؟! استخر بودم! تازه دیدم چند بار زنگ زدی. معذرت میخوام.
شوکه شدم:
_ استخر؟! یادت رفت که قرار بود شام امشب رو با هم باشیم؟!
_ دیشب که گفتی حوصله نداری! منم که علم غیب ندارم که بفهمم یهو هوس بیرون کردی! بعدشم قرار شد اگه حوصلهت سر جاش اومد، بهم خبر بدی!
با انگشتانم روی میز ضرب گرفتم:
_ دیشب بهت پیام دادم! الانم دو ساعته که توی رستوران معطل توام!
_ حالت خوبه، افرا؟ صبح چک کردم؛ پیامی ازت نداشتم!
پیش از آنکه حرف درشتی نثارش کنم، تماس را قطع کردم و گوشی را در مشتم فشردم. انکار و تعجب دروغینش بیشتر از بیملاحظگیاش ناراحتم کرد. به خیالش با احمق طرف بود. وارد تلگرام شدم تا از پیام دیشبم عکس بگیرم و برایش بفرستم، اما خیره به موبایل، خشکم زد. پیام نبود! هنوز از شوک این اتفاق بیرون نیامده بودم که دوباره تماس گرفت.
_ الو، افرا! بالا تا پایین پی وی رو چک کردم. بعد از نیمهشب هیچ پیامی ازت نداشتم!
ناباور گفتم:
_ آخه چهطور ممکنه؟! مطمئنم بهت پیام دادم!
_ حالا کاریه که شده. شاید خیال کردی. بمون میام دنبالت.
ذهنم آمادهباش یک بهانه بود تا به گذشته نقب بزند. فوری جلوی پیشروی افکارم را گرفتم، اما دیر شده بود. التهاب تنم از تصور باور این وهم پوشالی فروکش کرد؛ سرمایی نحس زیر پوستم خزید و پیشانیام خیس شد. سرم را تکان دادم. زمزمه کردم:
_ نمیخواد بیای.
_ باز قهر کرد!
زبانم بند آمده و لرزشی خفیف سراپایم را در بر گرفته بود. بدون حرف، تماس و صدای موبایل را قطع کردم. به سستی کیفم را برداشتم؛ هزینهی دو فنجان چایم را حساب کردم و از آنجا بیرون زدم.
شب شرجی و گرمی بود. در آن رطوبت سنگین و خفهکننده، عرق سرد از شقیقهام پایین لغزید. با احساس تنگی نفس، شال را کمی از گردنم فاصله دادم. انگار از آسمان ساری، آتش میبارید. هیچ نشانی از خنکی پاییز پیشرو و کم آوردن شهریور در واپسین نفسهای تابستان دیده نمیشد.
آهستهآهسته سوی جاده قدم برداشتم. جادهی منتهی به دریا، در شب پرترددتر از روز بود و تابستان رو به اتمام، به خطر آن میافزود. صدای بلندِ انواع ترانهها از ماشینهای درحال گذر به گوش میرسید و نالهی سنگریزههای زیر پاهایم را در خود میبلعید. در حاشیهی خاکی خیابان، موتوری آبیرنگ قرار داشت؛ جوانکی لاغر و مو فرفری روی آن نشسته بود. روی تابلوی کوچک و سفیدرنگش، عنوان ویلا با رنگ قرمز حک شده بود. مدام و با سماجتی خستگیناپذیر تکانش میداد و رو به ماشینهای پرسرعت و رانندگان بیاعتنا "ویلا" را جار میزد. صداهای اطراف سرسامآور بودند.
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۶۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
فضاسازی داستانه عزیزم. مخاطب در ابتدا باید دستش بیاد که داستان داره توی چه مکان و زمان و محیطی اتفاق می افته
۸ ماه پیشخانم میم
2شروع قشنگی داره. ممنون بود
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون عزیزم
۹ ماه پیشماماسی
2بسیار زیبا نوشته شده. متشکرم
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی از لطفت عزیزم
۹ ماه پیشسودابه
1عالی بود عالی
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم❤
۹ ماه پیشهمتا
2چه شروع قشنگی. کنجکاو شدم ادامه رو بخونم
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۹ ماه پیشمهسا
2متن روان و قشنگ بود. از توصیف صحنه لذت بردم.
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
لطف داری عزیزم
۹ ماه پیشنیلما
1چه فضاسازی قشنگی. انگار تو اون صحنه بودم.
۹ ماه پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
متشکرم عزیزم
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...
ماهک
1قشنگن اما خیلی در مورد اطراف حرف میزنع