پارت پانزده :

دقایقی بعد فارغ از ترافیک شهر، ماشین وارد مسیر حاشیه‌ی شهر شد. کنار جاده، جابه‌جا تابلوهای بزرگ و کوچک سبز و آبی، نام و ورودی روستاها را می‌نمایاندند. حدفاصل و مرز جدایی آنها با مغازه‌های کوچک و مختلف، زمین‌های خالی شالیزار و صنوبرهای سبز مشخص بود. برگ‌های براق درختان در پسزمینه‌ی آبی یکدست آسمان و دستان باد، مستانه می‌رقصیدند و عطر شالیزار روزها بود که دیگر به مشام نمی‌رسید، حتÛ

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۵۱۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    افرا دست کم نگیرید😎😎

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خوشم میاد باهوشین😎

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    ای خدا جواب یه بچه هم نداد 😠بله خیلی خوب بلده چطور یه درازگوش مهربونت کنه جوری که هیچ رار نگفته ای باقی نمونه 😏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂😂 شما حرص نخور. درست میشه.

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️