پارت پانزده :

دقایقی بعد فارغ از ترافیک شهر، ماشین وارد مسیر حاشیه‌ی شهر شد. کنار جاده، جابه‌جا تابلوهای بزرگ و کوچک سبز و آبی، نام و ورودی روستاها را می‌نمایاندند. حدفاصل و مرز جدایی آنها با مغازه‌های کوچک و مختلف، زمین‌های خالی شالیزار و صنوبرهای سبز مشخص بود. برگ‌های براق درختان در پسزمینه‌ی آبی یکدست آسمان و دستان باد، مستانه می‌رقصیدند و عطر شالیزار روزها بود که دیگر به مشام نمی‌رسید، حت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۰ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۳۴ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • م.ر

    0

    افرا دست کم نگیرید😎😎

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خوشم میاد باهوشین😎

    ۱ سال پیش
  • م

    0

    ای خدا جواب یه بچه هم نداد 😠بله خیلی خوب بلده چطور یه درازگوش مهربونت کنه جوری که هیچ رار نگفته ای باقی نمونه 😏

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😂😂😂 شما حرص نخور. درست میشه.

    ۱ سال پیش
کپی شد!