لیست کلیه پارتهای رمان خیال پرند : پارت های 41 تا 60
تعداد کل پارت های منتشر شده : 67
-
رمان خیال پرند - پارت 41
عصبانیتر از قبل تشر زد: _ مگه با تو نیستم؟ دردت چیه رفتی دکتر؟ از سوالش فهمیدم که کامل در جریان ماوقع قرار ندارد. بااستیصال به هومن نگاه کردم، بلکه به دادم برسد و مرا از گیجی نجات دهد. آذر مقابلم ایستاد و سد نگاهم شد. نفس داغش به صورتم خورد. آن وقت بود که پی به سرمای تنم بردم. _ منو محرم نمی...
بروزرسانی در : ۳۴۲ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 42
او را به سینه چسباندم و خیره به تیرگی پشت پلکهایم در آن حال خوش غوطهور شدم. صدایی از دور پرسید: _ با خودت چی کار کردی؟ باز هم آمده بود، حال خوشم را زهرمار کند. بهسختی زمزمه کردم: _ برو. صدای چندشآور خرد شدن آینهها در گوشم پیچید. دستش روی دستم نشست و آمرانه گفت: _ بدش به من! تکهتکه خن...
بروزرسانی در : ۳۳۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 43
تندتند به تنم تکان دادم، بلکه بتوانم او را پس بزنم و دستهایم را آزاد کنم، اما گره را خیلی محکم بسته بود. ترس برم داشت. معنی کارش را نمیفهمیدم. _ دستمو باز کن، هومن! این کار یعنی چی؟! روسری بعدی را دور مچ پاهایم بست و با لحنی متأسف گفت: _ نترس قربونت بشم. باید همراه آذر برم. اینا رو بستم که ...
بروزرسانی در : ۳۳۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 44
با گرفتن شانههایم مرا سمت خود گرداند و در آغوشم گرفت. لباسهایش هنوز نم داشت. مهرههای کمرم زیر نوازشش تیر کشیدند و نفسم لحظهای کوتاه بند آمد. نتوانستم بغض حاصل از غم و دردم را مهار کنم و اشک از چشمم چکید. سرم را بغل کرد و گفت: _ نریز تو خودت. _ باورم نمیشه که اون کار رو با آذر کردم! دستش ر...
بروزرسانی در : ۳۳۱ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 45
خواستم بگویم بالا چند دست رختخواب پشمی جهیزیهی مادرم در کمد هست، اما دیدم بیانصافیست که روی آن بخوابد، چون حالا زمان درستی برای استفادهاش نبود و بهخاطر الیاف طبیعی به کار رفته گرمش میشد. همچنین بهخاطر مدتها در کمد ماندن و رنگ و گرمای آفتاب را ندیدن، مطمئناً بوی ماندگی و رطوبت را میدادند....
بروزرسانی در : ۳۲۸ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 46
کسی خندید. یک خندهی آهسته و موذی که مو بر تنم راست کرد. یک خندهی کودکانه. پلکهایم را روی هم فشردم. حضور کسی را در اتاق احساس کردم. صدای نفسهایش را عجین با خندههایش میشنیدم که پایان نداشت. کشدار و آهنگین گفت: _ ترسو! جیغ زدم و عقبتر رفتم. صدایش خیلی نزدیک بود. _ ترسو، ترسو! یکبند می...
بروزرسانی در : ۳۲۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 47
_ خستهکنندهست! سرش را بالا آورد و چشمان قرمزش را مالید: _ چی؟ _ خوندن اون کتاب و تموم کتابای داروسازی. تا حالا نتونستم بیشتر پنج صفحهش رو بخونم. واسه همینم وقتی کیانی اول این رشته رو پیشنهاد کرد، قبول نکردم. بااخم دست در موهایش برد و محکم طرههای سرکش را بالا کشید: _ من به مطالعهی زیاد ع...
بروزرسانی در : ۳۲۱ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 48
آنقدر به نوازش ادامه دادم تا تنش آرام گرفت و نفسهایش از التهاب افتاد. تنش را عقب کشید و به مشتهایش نگاه کرد. علیرغم صورت خونسردش، چشمان خشکش کاسهی خون و رگهای سبز پشت دستش آماسیده بودند و خشم هنوز در میان خونش میلولید. نگران از حجم غیظ و اندوهی که سرکوبش کرده بود، بهآرامی دستانش را گرفتم و...
بروزرسانی در : ۳۱۸ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 49
صورت آذر برافروخته شد و توپید: _ با اجازه کی اومدی تو؟ گم شو بیرون! صورت هومن سرخ شد. بردبار بی احترامی اش را بیجواب گذاشت. به من نگاه کرد و با لحنی آرام و درمانده به حرف آمد: _ التماست میکنم، آذر! پشیمونش نکن! با قدمهای آهسته جلو آمد و خیره به او گفت: _ اجازه بده درمان بشه! بهت قول میدم ...
بروزرسانی در : ۳۱۳ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 50
پنجرهی اتاق باز بود و از پشت دزدگیرهایش دیواری پوشیده از پیچک سبز پیدا. نسیم عطر جنگل را در اتاق میگرداند و پردهی مدل چروک و نارنجی را آرامآرام میجنباند. یک تخت بلند یکنفره با فاصله از پنجره قرار داشت و یک کمد کوتاه فلزی در کنارش بود. هومن ساک را روی ملافهی چهارخانهی آبی_سفید کنار بلوز و ...
بروزرسانی در : ۳۱۰ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 51
صورتم را پاک کردم و روی تخت دراز کشیدم. اینکه از توسکا خوشم نمیآمد و مجبور بودم تا آخر عمر زیر نظرش باشم، فعلاً مهم نبود. مهم بهبود روانم بود که برای به نتیجهی مطلوب رسیدن از صداقت دریغ نمیکردم. پشیمان از پنهانکاریهای مشکلسازم ترکهای بلند روی سقف را نگریستم و حسرت روزهای آرام ازدسترفته را...
بروزرسانی در : ۳۰۷ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 52
از جایم بلند شدم و روی طاقچه نشستم. شانهام را به دزدگیر تکیه دادم و همانطور که حرکت نور را روی تن رقصان پیچکهای زخمی دنبال میکردم، به خود امید آمدن آن دو را دادم. انتظار کشیدن تنها کاری بود که در آن دقایق ملالآور و کسلکننده از من بر میآمد. خیلی زود یکی از پرستارها با سلف غذا تنهاییام را بر...
بروزرسانی در : ۳۰۳ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 53
بغض به لبخند کوچکم سرایت کرد و لبانم را لرزاند. سریع به راهم ادامه دادم. شک نداشتم که هومن متوجه عمق رنجشم شده است. اشکهایم را با آب سرد شستم. سعی کردم به سردی بیرحمانهاش بیاعتنایی کنم. اهتمامی که مُیسَر نمیشد و بیشتر عذابم میداد و باز اشکم را در میآورد. ضربهای به در خورد و هومن گفت: _ پ...
بروزرسانی در : ۳۰۰ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 54
سرحال میشدم برای چه؟ برای یک شب پرتشنج دیگر؟ من آن بیرون را میخواستم، آزادی خارج از چهاردیواری را، نه همچون آب راکد یکجا ماندن و گندیدن و به مرداب تبدیل شدن. فضای اینجا بوی یأس و فلاکت میداد؛ بوی مرگ تدریجی. سرم را روی بالشت گذاشتم و مازوخیسموار به صدای ضربههایی از آن سوی دیوار گوش دادم و به...
بروزرسانی در : ۲۹۷ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 55
آن شب مسعودی وعدهی غذایم را آورد. طبق معمول با دیدن غذا تبِ مرگم گرفت. حاضر بودم از گرسنگی رنج بکشم، اما لقمهای از غذای مزخرف آسایشگاه را نخورم. با سرانگشت کتلت سوخته را فشردم؛ مثل دمپایی ابری بالا و پایین شد و روغن از اطرافش به سلف نشت کرد. صورتم درهم شد. مسعودی مثل همیشه کجخلق بود؛ چپچپ نگا...
بروزرسانی در : ۲۹۳ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 56
چهرهاش درهم رفت و چشمانش خیس از اشک شد. درماندگی از لرزش پلک ها و عمق گرفتن خطوط ریز صورتش هویدا بود، بااینحال عزم کوتاه آمدن نداشتم. لباسش را گرفته بودم و با تهماندهی توانم تکانش میدادم و زیر دست سردش مینالیدم. محکم تن پردردم را در آغوش گرفت و نفسهای داغ و بریدهاش به گوش و گردن خیسم خورد...
بروزرسانی در : ۲۹۰ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 57
رنگ هما پرید. تتهپتهکنان پرسید: _ شما... اینجا چیکار... میکنید، دکتر؟! چهرهی توسکا درهمتر از پیش شد و طوری دندانهایش را بههم فشرد که گویی قصد دریدن گلوی هما را داشت: _ توئه لعنتی داری چه غلطی میکنی؟ هما یک قدم فاصله گرفت: _ دارم به وظیفهم عمل میکنم! همون چیزی که شما خواستین! _ وظی...
بروزرسانی در : ۲۸۵ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 58
صدایم در فضا به آهنگ خندهاش آمیخت. کنج تخت کز کردم و با زانوان در آغوش کشیده، به حال خودم و سرنوشت سیاهم باریدم. بیشتر از توسکا، از پدرم منزجر بودم. از انسانیتی که نداشت؛ از قساوتش که عشق و امید تارا را با مال و مکنت معاوضه کرده بود. از زندگی، عیش و لذت و کامجویی نصیب او گشته بود و عذاب گناهش نص...
بروزرسانی در : ۲۸۳ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 59
یخ کردم. گره انگشتانم شل شد و روی تخت وا رفتم. جوابش ترسناکتر از شوخیهای هومن بود و باورش در مخیلهام نمیگنجید. خیره به زمین گفتم: _ حتماً توسکا با دروغ توجیحش کرده که دیوونهم! هما از عصبانیت نفس زد: _ بس کن! اینقدر خودتو گول نزن! به کوری و کری و خری نزن! زنیکه حتی حاضر نیست بیاد ملاقاتت ت...
بروزرسانی در : ۲۷۹ روز پیش
-
رمان خیال پرند - پارت 60
بالاخره نگاهش کردم. تصویرش پیش چشمانم تار و لرزان بود. یاد سرزنش هومن افتادم. بهانهای برای بیشتر گریستن. هما همهچیز را میدانست. در همنشینیهایمان سفرهی دل را برایش گشوده بودم. به همین خاطر گفت: _ اون یه عمره بین عشق و نفرت گیر کرده. توقع نداشته باش تو رو درک کنه، وقتی هنوز احساس خودش رو نمی...
بروزرسانی در : ۲۷۵ روز پیش
