خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت یازده :
_ خیلی خب، آروم باش! هرچی تو بخوای!
تسلیم شدنش آرامم نکرد. مطمئن بودم در یک روز نزدیک، باز هم حرف فروش کارگاه را پیش میکشد. پشت دستم را محکم روی عرق پیشانیام کشیدم.
_ بشین، بگم برات یه لیوان آب بیارن!
سپس تلفن را برداشت و با منشی تماس گرفت. نگاهم را روی میزش چرخاندم. لپتاپ و قلمدان و تلفن و یک پرونده روی آن بود. شدیداً میل داشتم چیزی را بشکنم تا آرام شوم، اما باید مقابل آذر احت
مطالعهی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.

لطفا صبر کنید...

د
0فقط همین یه نفر آدم دوست وفادار پدرش بوده آذر تمام تلاشش رو می کنه هم از افرا دورش کنه هم به بهانه ای اخراجش کنه