پارت یازده :

_ خیلی خب، آروم باش! هرچی تو بخوای!
تسلیم شدنش آرامم نکرد. مطمئن بودم در یک روز نزدیک، باز هم حرف فروش کارگاه را پیش می‌کشد. پشت دستم را محکم روی عرق پیشانی‌ام کشیدم.
_ بشین، بگم برات یه لیوان آب بیارن!
سپس تلفن را برداشت و با منشی تماس گرفت. نگاهم را روی میزش چرخاندم. لپ‌تاپ و قلمدان و تلفن و یک پرونده روی آن بود. شدیداً میل داشتم چیزی را بشکنم تا آرام شوم، اما باید مقابل آذر احت

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید
برای اینکه بتوانید نظر خود را ارسال کنید، لازم است ابتدا وارد حساب کاربری خود در سایت شوید. همچنین می‌توانید اپلیکیشن «دنیای رمان» را روی گوشی خود نصب کنید و از داخل اپلیکیشن، نظر خود را ثبت کنید.
آخرین نظرات ارسال شده
  • د

    0

    فقط همین یه نفر آدم دوست وفادار پدرش بوده آذر تمام تلاشش رو می کنه هم از افرا دورش کنه هم به بهانه ای اخراجش کنه

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    نوید خیلی خوبه

    ۱ سال پیش
  • م.ر

    1

    چه عادت بدی داره افرا 😔

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    خیلی😞

    ۱ سال پیش
کپی شد!