خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت سوم :
زیرلب بد و بیراهش گفتم و پشت در بزرگ حیاط تعلل کردم. نگاهی به دوربین بالای سرم انداختم و بعد از دیدرس آن خارج شدم. تندتند گونههایم را نیشگون گرفتم. گریه اندک آرایشم را زدوده بود و این روزها رنگپریدهتر از همیشه مینمودم. چند لحظهی بعد مطمئن از سرخی گونههایم، کیفم را به رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
همین طوره
۱ سال پیشنیلما
1ممنون که اینقدر قشنگ می نویسین. خیلی قلمتون رو دوست دارم.❤
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون از شما که لطف دارید
۱ سال پیشمهسا
1افرا چقدر جلوی آذر دستپاچه و ناشی عمل می کنه. انگار نقطه ضعف داره
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😉😉
۱ سال پیشهمتا
2لعنتی چقدر خوبه داستان. انگار یه گوشه از صحنه ایستادم و دارم با چشمام تماشاش می کنم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خانم میم
1آذر نفرت انگیزه👿👿👿