خیال پرند به قلم رویا ملکی نسب
پارت سوم :
زیرلب بد و بیراهش گفتم و پشت در بزرگ حیاط تعلل کردم. نگاهی به دوربین بالای سرم انداختم و بعد از دیدرس آن خارج شدم. تندتند گونههایم را نیشگون گرفتم. گریه اندک آرایشم را زدوده بود و این روزها رنگپریدهتر از همیشه مینمودم. چند لحظهی بعد مطمئن از سرخی گونههایم، کیفم را بهدنبال کلید زیرورو کردم، اما بهجایش رژ لب در دستم قرار گرفت. ضربهای نهچندان محکم به پیشانیام بابت حواسپرتی مدامم زدم و راضی از فرصت تازه، بااحتیاط اطرافم را از نظر گذراندم. کسی آن حوالی نبود. خیره در آینهی کوچکم، چند نقطه روی گونههایم زدم و با سرانگشتانم در نور ضعیف تیر چراغبرق پخششان کردم.
لحظاتی بعد، پاهایم در قدم اول به حیاط از حرکت واماندند. بهجز دو چراغ کنار در که تودهای پرصدا از پشههای گزندهی ساحل دورشان میچرخیدند و از روشنایی کمرمقشان میکاستند، آذر باقی چراغهای حیاط را از شر این مزاحمان شش ماه اول خاموش کرده بود، حتی لامپ ایوان. اندک نوری هم که از پشت پردهها میتابید، بهسختی همان حوالی را روشنایی می بخشید. مسیر طویل پیشرویم چنان در سیطرهی سایههای صنوبرهای بلند و کهنسال قرار داشت که هراس از تاریکی نفسم را بند آورد و غصهی دقایق پیش فراموشم شد. چشم دوختم به نور پشت پنجره و برای هرچه زودتر رسیدن به آن، جیغ را در گلویم خفه کردم و بیدرنگ دویدم.
روی ایوان نفس تازه کردم و با این فکر که تاریکی بهانهی خوبی برای پریشانیام است، داخل خانه شدم. آذر روی مبل تکنفره نشسته بود. بهجای پیراهن زیبای ساحلی که پیش از رفتنم به تن داشت، شومیز سبز سنگدوزی پوشیده بود. انتهای موهای بلندش را فر کرده و چشمان و لبش را مختصر آرایش کرده و بوی تند عطرش خانه را آکنده بود. اگر نمیدانستم که چهقدر به ظاهر آراسته و شیک بودنش اهمیت میدهد، گمان میکردم با کسی در خانه قرار داشته و در انتظار او کلافه شده و بیقرار و متفکر کنج لبش را میجَوَد.
_ یه امشب چراغا رو روشن میذاشتی! مُردم از ترس!
غرولندم او را به خود آورد. نفس عمیقی کشید و نگاه در سراپایم گرداند، بعد یک تای ابروی خوشحالتش را کنایهوار بالا برد:
_ سلام! یادم رفت!
زیر لب جوابش را دادم. حنا با صدایی ضعیف و از سر شوق بهطرفم دوید. خم شدم و با گذاشتن کیفم روی زمین، در آغوش گرفتمش. روی موهای مخملی و طلاگونش را نوازش کردم و صورتم را به سر پرمویش ساییدم. بازی با او باعث میشد که همنگاه آذر نشوم و بتوانم حس و حالم را مکتوم نگهدارم.
_ میبینم دل ماده شیر کوچولوم برام تنگ شده!
در جواب دم بلندش را بالا آورد و روی دست و صورتم سراند.
_ زود برگشتی!
ناگزیر نگاهش کردم. چشمان مشکیاش دقیق خیرهام بود. هیچ از نگاه موشکافش خوشم نمیآمد. انگار که حال و افکارم را زیر و زِبَر میکرد.
_ حوصله نداشتم. هوام که اینقدر گرمه، آدمو کلافه میکنه.
سرش آهسته بالا و پایین رفت. با نگاهی خنثی، آن کلمهی بدانرژی معروفش را با لحنی معذبکننده بر زبان راند:
_ عجب!
فقط خدا میدانست چهقدر از این کلمه متنفرم. با شنیدنش اینطور حس میکردم که دروغم با رنگی قرمز بر پیشانیام حک شده و بهتر است صادق باشم، وگرنه اتفاق مطلوبی رخ نمیدهد، بااینحال زبان به کام گرفتم؛ شاید اینبار موفق میشدم چیزی را از او پنهان کنم. آذر پس از چند ثانیه زیرنظر داشتنم که برایم بهشدت کشدار مینمود، بالاخره دست از واکاوی عذابآورش برداشت و ژورنال روی پایش را ورق زد. از همان فاصله، عکس لباسهای زیبا و معروف برند خارجی محبوبش پیدا بود.
_ حوصله نداشتی یا همراه؟
و زیر چشمی نگاهم کرد. صورتم داغ شد. دندانهایم را روی هم فشردم و پلکهایم را بستم. لوستر بزرگ و مجلل سالن روشن بود و تمام فضا با تجملات بیحدش در سیطرهی نور قرار داشت. رنگها بهطرز عجیبی پررنگ مینمودند. نقوش مواج و طلایی در پسزمینهی کِرِمی پردهها، تاج و دستههای چوبیِ طلایی رنگ مبلهای نسکافهای استیل، تاروپود نرم و درخشان فرش ابریشم، مجسمههای بزرگ و برنزی و ظروف عتیقه و رنگارنگ در گوشه و کنار سالن که همگی سلیقهی او بودند، مثل سوزن تخم چشمانم را میآزردند، حتی سرخی یاقوت انگشترش. طوری در نور و انعکاس محیط فرورفته بودم که شک نداشتم نهانترین افکارم نیز پیداست. با حرصی خفه گفتم:
_ تو که خبر داری دیگه چرا میپرسی؟
تکخندی از غضب و ناامیدی به لب آورد. ژورنال را روی میز عسلی پرت کرد و موبایلی که زیر مجله پنهان بود را روی آن. صدای بلند و بدی از موبایل برخاست. بیاهمیت به آن، با نگاهش سراپایم را کاوید و با تکان متأسفی که به سرش داد، موهای کوتاه و خرماییِ جلوی سرش عقب رفت و رد کمرنگ شکستگی کنج پیشانیاش پیدا شد.
مطالعهی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۵۳۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
همین طوره
۱ سال پیشنیلما
1ممنون که اینقدر قشنگ می نویسین. خیلی قلمتون رو دوست دارم.❤
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
ممنون از شما که لطف دارید
۱ سال پیشمهسا
1افرا چقدر جلوی آذر دستپاچه و ناشی عمل می کنه. انگار نقطه ضعف داره
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
😉😉
۱ سال پیشهمتا
2لعنتی چقدر خوبه داستان. انگار یه گوشه از صحنه ایستادم و دارم با چشمام تماشاش می کنم
۱ سال پیش
رویا ملکی نسب | نویسنده رمان
مرسی عزیزم
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

خانم میم
1آذر نفرت انگیزه👿👿👿