پارت سوم :

زیرلب بد و بیراهش گفتم و پشت در بزرگ حیاط تعلل کردم. نگاهی به دوربین بالای سرم انداختم و بعد از دیدرس آن خارج شدم. تندتند گونه‌هایم را نیشگون گرفتم. گریه اندک آرایشم را زدوده بود و این روزها رنگ‌پریده‌تر از همیشه می‌نمودم. چند لحظه‌ی بعد مطمئن از سرخی گونه‌هایم، کیفم را به‌

رمان فوق برای چاپ ارسال شده است و دیگر امکان مطالعه آن وجود ندارد. با تشکر از درک و توجه شما خوانندگان عزیز

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۴ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۴۹ روز پیش تقدیم شما شده است.
نظر خود را ارسال کنید

توجه کنید : نظر شما نمیتواند کمتر از 10 کاراکتر باشد.
برای اینکه بتونیم بهتر متوجه نظرتون بشیم، لطفا به این سوالات پاسخ بدید:

  • کدام بخش از رمان رو بیشتر دوست داشتید؟
  • کدام شخصیت رو بیشتر دوست داشتید و چرا؟
  • به بقیه خواننده‌ها چه پیشنهادی می‌کنید؟

به عنوان یک رمان خوان حرفه‌ای با پاسخ به این سوالات، به ما و سایر خوانندگان کمک می‌کنید تا دیدگاه کامل‌تری از رمان داشته باشیم.

آخرین نظرات ارسال شده
  • خانم میم

    1

    آذر نفرت انگیزه👿👿👿

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    همین طوره

    ۱ سال پیش
  • نیلما

    1

    ممنون که اینقدر قشنگ می نویسین. خیلی قلمتون رو دوست دارم.❤

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    ممنون از شما که لطف دارید

    ۱ سال پیش
  • مهسا

    1

    افرا چقدر جلوی آذر دستپاچه و ناشی عمل می کنه. انگار نقطه ضعف داره

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    😉😉

    ۱ سال پیش
  • همتا

    2

    لعنتی چقدر خوبه داستان. انگار یه گوشه از صحنه ایستادم و دارم با چشمام تماشاش می کنم

    ۱ سال پیش
  • رویا ملکی نسب | نویسنده رمان

    مرسی عزیزم

    ۱ سال پیش
کپی شد!