پارت صد و چهارم :

عقربه‌ها گذشتند، از ساعت‌ها رد شدند و با طی کردن مسیری مملو از ثانیه‌هایی که برای اهالی ناجوری دیر می‌گذشتند به شب رسیدند.

رامدخت ورهرام؛ رو به پنجره ایستاده و نگاهش را به هلال ماهی که درخشش زیبایش را در دل آسمان تاریک و پر شده از ستاره‌های نورانی به نمایش گذاشته دوخته بود و سعی داشت با محکم مشت کردن دستانش، لرزش تنش را کنترل کند. حرارت از بدنش گریخته و رنگ از رخش پریده، گوش تÛ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۲ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۱ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    1

    باور کن اسلحه خالی بود:(

    ۷ ماه پیش
  • آذر

    0

    دامیار نسبتی با هانتر جنون زده داره؟ یا فقط براش کار میکنه و به ازاش پول میگیره؟

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    0

    😂هیچ *** نمیتونه از جذابیت تو جلو بزنه؛ مطمئن باش کراش من😩😁✨️

    ۹ ماه پیش
  • فیونا

    0

    «خسته از گذراندن این مسیر تاریک آن هم به جرم ورهرام بودن...» رامی هیچ گناهی نکرده🥲💔 چه جای حساسی هم تموم شد! واقعا شلیک کرد؟ امکان نداره به این زودی بمیرن... شاید اسلحه خالی بوده

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    رامدختِ بی‌گناه گرفتار کارای رازان و مزدک شده، واقعا شلیک کرد!

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️