پارت صد و بیست :

مزدک پایدار؛ پیش از اینکه رازان اولین پله را بالا برود، دستش را پیش برد و با گرفتن مچ دست او، همراه خود تنش را کشید و توجهی به اخم او و پرسش‌هایش نکرد. خود را به فضای خلوت پشت ستون سمت راست سالن کشاند و ایستاده مقابل در قهوه‌ای‌سوخته‌ای که در زاویه‌ی راست سالن قرار داشت، رازان را چون سپر کنار خود قرار داد که او نگاهی به راه‌پله انداخت و احساس ناامیدی‌اش شدت یافته قصد کرد حرفی بزند که Ú

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    0

    دلم صحنه های بیشتری از نشاط و باباش میخواد:))))

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    1

    هعی زندگی،نمیدونم دلم واسه کدومشون بسوزه🥲دامیار نیست مغزم در ارامشه🥹🥹

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    1

    فقط مزه پروندن های مزدک وسط این قاراشمیش🤌🏻😂:) بالاخره نیکو خودش و نشون داد! و چه بد که اون سبک شد و بامداد، سنگین تر از قبل...

    ۱ سال پیش
  • Fatemeh

    1

    حق باتوعه رازان دلتنگی ناجورترین حسه🥲

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    واقعا همینه💔

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    رامی گل کجاست این قصه سردراز دارد

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    همین زودیا دوباره وارد صحنه میشه رامی هم😁🫶🏼

    ۱ سال پیش
  • راز

    1

    عالی بود مرسی بانوی خوش قلم

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت زیبا✨🫶🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️