پارت صد و نوزده :

غروب در تیرگی آسمان محو شد، ستارگان نورانی‌تر از هر وقتی کنارهم ایستاده و رو به ماه کاملی که در عمق آسمان حکومت می‌کرد، سر تعظیم فرود آورده بودند. نسیمی که می‌وزید باعث شده بود اهالی قصه در وصف هوای شب بگویند؛ خنک و کسل‌کننده. از شلوغی شهر کاسته و رو به خاموشی بودنش باعث دیده شدن بهتر ستارگان شده بود. ساعت چنددقیقه‌ای از نیمه گذشته و درحال رساندن رازان و مزدک به لحظاتی که در انتظارشان

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۰ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    0

    کاش یکتا بمیره:))

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    تفف کاش میفهمید اوننن هانترر بودددد😭دنیا گرده یکتاجان

    ۱ سال پیش
  • فیونا

    0

    آخرش هانتر، این یکتا رو سر به نیست می کنه!:) راستی کیهان کی بود؟

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    کیهان طرف یکی از معاملات هانتره.

    ۱ سال پیش
  • اهو

    0

    عالی بود 👏👏👏ین دختر آخر خودش رو لو میده. 😏یکتا جان،، میگن چاه مکن بره کسی اول خودت بعد کسی آره دادش اینجوریاست..😏

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اتفاقات جالبی برای جناب یکتا در راهه😁🙌🏻

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️