ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و نهم :
آسمان به وقت غروب، بر تصویر روشنش رنگ نارنجی پاشید و ماه مسیری را برای رسیدن به اوج آسمان در پیش گرفت.
در عمارت هانتر؛ رامی با شکم سیر بابت غذایی که ساعاتی قبل چکامه زیر نظر دامیار و با اجازهی او برایش آورد همچنان روی تخت رو به سقف خوابیده و چشمان خستهاش را بسته بود. فکرش حوالی مزدک پایدار پرسه میزد و آن کلامش که اظهار داشت مهم رامدخت بود... فقط رامدخت. آهی کشید و از ذهنش گذاشتØ

لطفا صبر کنید...

آناشید
0هر چقد از چهره شخصیت های رمان خوشم اومد در عوض وقتی ایرج رو دیدم کهیر زدم🤧😒