پارت صد و نهم :

آسمان به وقت غروب، بر تصویر روشنش رنگ نارنجی پاشید و ماه مسیری را برای رسیدن به اوج آسمان در پیش گرفت.

در عمارت هانتر؛ رامی با شکم سیر بابت غذایی که ساعاتی قبل چکامه زیر نظر دامیار و با اجازه‌ی او برایش آورد همچنان روی تخت رو به سقف خوابیده و چشمان خسته‌اش را بسته بود. فکرش حوالی مزدک پایدار پرسه می‌زد و آن کلامش که اظهار داشت مهم رامدخت بود... فقط رامدخت. آهی کشید و از ذهنش گذاشتØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۶۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    0

    هر چقد از چهره شخصیت های رمان خوشم اومد در عوض وقتی ایرج رو دیدم کهیر زدم🤧😒

    ۷ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    وای😂

    ۷ ماه پیش
  • ...

    0

    مزدک بازی رو شروع کرد

    ۸ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️