ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت صد و یک :
در دل آسمان پاک و شفاف صبحگاهی که نم بارانش را شب گذشته گذرانده بود، دستهای از پرندگان راه کوچ یافتند و برای لحظاتی نقشی از پرواز خود بر زمینهی آبی آسمانی به یادگار گذاشتند که ابرهایی رنگ یافته به دست نقاشی که برای آنها رنگ سفید پالت خلقت را درنظر گرفته بود، ملایمت را بر زمینهاش افزوده بودند. نم روی چمنها، مورتهای اطراف و بوتههای گل که در انتظار بهار نشسته بودند تا غنچههای
مطالعهی این پارت کمتر از ۱۷ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.
نویسنده جان
1رامی و از مزدک نگیر😥
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
فقط ببین سرنوشت چی واسشون چیده🫣
۹ ماه پیشلیلا-
0با تمام نگرانیم درباره مزدک و رامی و کل شخصیت ها نویسنده یجوری حرف میزنه که واقعا خیالمو راحت میکنه ، دیگه سپردم دست خودت مهدیه😂❤
۸ ماه پیشسرو
0من که تا الان یک سوم داستان رو خوندم فقط میخوام به آخرش برسم ببینم این همه آدم آخر عاقبتشون چی میشه و چطور بهم ربط پیدا میکنن رامدخت فقط یدونه داداش داره نمیشه دامیار هم برادرش باشه آخه هروقت نگاهش میکنه یه حالی میشه
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
ما میتونیم اون حال رو ربط بدیم به چیزای دیگهها🫣🙄
۹ ماه پیشسرو
0پوای یعنی میخوای بگی این شکارچی هم عاشق شکارش میشه عجب جاذبه ای این رامدخت داره
۹ ماه پیشآذر
0همیشه تو آلاچیق میخوابه؟ چرا یجورایی انگار آشفته ست و بی خوابه؟ من ناراحت میشم بچم اینطوری باشه🥺😂
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
آره.. کلا مشکل خواب داره
۹ ماه پیشآذر
0چقدر من با کراشم شبیهیم پس😔🥲🤌
۹ ماه پیشآذر
0این دامیار چرا هی به اتاق رامی نگاه میکنه و از بغض کردنش اخم میکنه؟ اَههه داره به رازان خیانت میشه🥺😔 پس بلاخره کی نیمه گمشده ش میاد؟
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
اونو در مرحله اول باید یادش بدیم اصلا عشق و عاشقی یعنی چی
۹ ماه پیشآذر
0اشکالی نداره باهم یادش میدیم🤧😭، فقط باید این دامیار رو واسه رازان نگه داریم پلیییزززز، با رازان عشق رو یاد میگیره!
۹ ماه پیشآذر
0رازان رو با دامیار شیپ کنم؟؟!🤔 خیلی دوست دارم😁
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
هر شیپی میخواهد دل تنگت بگو
۹ ماه پیشآذر
0یک عدد دامیار لطفا... نه نه نه خود این دامیاره رو میخوااااام😭🤌 چقدر شخصیتش مبهمه ولی خیلی زیرک و باهوشه اخه چطور فهمید رامی داره نگاش میکنه🤧 فقط حرفای کوبنده ش! و..."نمی خواستم کسی بدونه، اما بویایی قوی دارم"🤣
۹ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
واست کادوپیچش میکنم✨
۹ ماه پیشفاطمه زهرا
1ولی جایی که مزدک گفت اگه صاحبت جزو سرنوشتم باشه این پابند و خودم براش میبندم🥲
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
از عشق گذشته، مزدک داره مجنون میشه:)
۱ سال پیشفاطمه زهرا
1این انفجار مرموز،مطمئنن به ایرج و هانتر ربط داره..
۱ سال پیشفیونا
0آخ آخ! اگه رامی بفهمه جلاد اون شب که به قصد خفه کردنش اومده بود، مزدک پایداره... :)) و انفجار مرموز ماشین! قطعا اتفاقی نبوده!
۱ سال پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
برای مزدک که قراره تا اوج عاشقی رو فتح کنه چه کابوسی بدتر از این؟ در ناجوری هیچچیز اتفاقی نیست😶🔥
۱ سال پیش
لطفا صبر کنید...

آناشید
0ازت بدم میاد ایرررررج😒