پارت صد و چهارده :

از آن لحظه به بعد، تاج پادشاهی بر سر زمان قرار گرفت؛ زمانی که توجه این سه‌نفر را روی خود داشت و با کمترین سرعت خود را به ساعت موردنظر آن‌ها می‌رساند، چه سلطنت اعصاب خردکنی!

مزدک با خونسردی تمام، صندلی را کمی عقب برده و کج کرده بود، پاهایش را برهم انداخته روی میز گذاشته و دست به سینه با آرامش چشمانش را بسته بود. چنان آرام و منظم نفس می‌کشید که گویی به خواب رفته و کند گذشتن زمان را

مطالعه‌ی این پارت کمتر از ۱۸ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۵۸ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • شیدا

    0

    رامی هم میخواد تری لاو بزنه.. چه خبرهههه آخه

    ۷ ماه پیش
  • فاطمه ❤️

    0

    خداقوت نویسنده جون 💜💜💜 واقعاً خیلی عالی

    ۹ ماه پیش
  • اهو

    0

    سلام عزیزم خسته نباشی..دستت درد نکنه با این رمان خوب و عالی 🌺🌺🌺🌺🌺

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت زیبا✨🫶🏼

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    بلاخره داره از لونش در میاد

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️