پارت صد و دوم :

آن‌سوی شهر قصه‌ی ناجوری؛ صدای گریه‌ی دلخراش و مملو از نفس زدن نشاط که چهره‌ی سرخش را خیسی اشک‌های پی‌درپی گرفته بود در اتاق بامداد پیچید و او را بهم‌ریخته‌تر از پیش کرد. قلب و روح و جانش را بی‌قرار و بی‌طاقت حس کرده از گریه‌ی نشاط، دلش از دیدن نگاه اشک‌آلود و خمار او که از تب بابت ماندن زیر باران بی‌امان شب گذشته آن‌هم دور از چشم بامداد به مریضی افتاده بود، خون شد. روی زمین زانو زØ

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۷ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۴۷۳ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • آناشید

    0

    پدرانه های بامداد:))))))))

    ۷ ماه پیش
  • سرو

    0

    یاسر چقدر بیشعوره آخه این چکاری که داره با هیلا میکنه وای ای کاش هیلا عاقل باشه هرچند که داره وسوسه میشه خدا بدادش برسه

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    0

    الان دقیقا واسه چی هومن رو مجبور کرده بود مبارزه کنه؟ اون بسته ها چی ان؟ مواد؟ طرف تو حیاط میزارتش و خودش میره؟

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    آره از عمد دارن میچینن هیلا بیفته به دام اعتیاد

    ۹ ماه پیش
  • آذر

    0

    آخییی بامداد🥺 بامداد حقش نیست اینقدر درد بکشه

    ۹ ماه پیش
  • فاطمه زهرا

    0

    یعنی چی بین هیلا و نیکو و بامداد گذشته گه هر دفعه اینجور میگن..

    ۱ سال پیش
  • راز

    0

    عالی بود نویسنده جان

    ۱ سال پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    ممنون از نگاهت زیبا🫶🏼

    ۱ سال پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️