ناجوری به قلم مهدیه فیروزی
پارت دویست و نود و دوم :
در فاصلهی رسیدن مهدیار به محلی که مهلا و فرهاد آنجا منتظرش بودند، روایتگر سری زد به عضو دیگر این خانواده یعنی مهدخت اوستا که نگاه از آسمان درحال غروب گرفت و گوش سپرده به صوت سقوط قطرات آب فوارهای که نزدیکش بود و آوای خوش خندههای کودکانی که همراه پدر و مادر و دوستانشان از مقابل بوفههایی که کنار هم در ردیفی بنا شده و نور چراغشان با قدرت بیشتری از چراغهای پایهبرق زمین را روشن کردÙ
مطالعهی این پارت حدودا ۱۱ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۲۷۶ روز پیش تقدیم شما شده است.
مهسا
1یه اشتراک جالبی که هومن از هر دخترب خوشش میاد اخر اسمش دُخت داره😁😁
۶ ماه پیش
مهدیه فیروزی | نویسنده رمان
مطمئنم اگه پای دختر سومی وسط میومد اونم دخت داشت
۶ ماه پیشفاطمه زهرا
1صاف و سادگی هومن و مهدخت توی مهره های ناجوری:))
۷ ماه پیشفیونا
4شیپ خانم دکتر و پسرعسلی رو دوست می دارم🤍✨
۹ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

صدف
1بالاخره مخ هومنو زد خانم دکتر