پارت دویست و نود و چهارم :

شب پرده کشیده بر سر اهالی زمین، میان مردم دو نفری کنار هم قدم‌زنان حواس قصه را در این وقت از شب پرت خود کردند؛ هومن و مهدخت. هومن که با دستان فرو رفته در جیب شلوار و آن پیراهنی که توجهی به تا نصفه باز بودن دکمه‌هایش نداشت، بدون اینکه نظمی دهد به موهایش که قدری بهم‌ریخته و چند دسته کنج پیشانی‌اش سقوط کرده بودند، صاف؛ اما قدری شل رو به مقصدی نامعلوم کنار مهدخت گام برمی‌داشت. آستین‌هایش Ø

مطالعه‌ی این پارت حدودا ۱۵ دقیقه زمان میبرد.

این پارت ۲۷۷ روز پیش تقدیم شما شده است.

آخرین نظرات ارسال شده
  • فاطمه زهرا

    0

    چرا داریوش ماندگار باید همچین حرکتی بزنه...

    ۷ ماه پیش
  • فیونا

    0

    چرا آخه؟ مگه تو اون نامه چی نوشته؟ مادر نیکو نامه رو رسونده و پدرش خواسته نامه به بامداد نرسه؟

    ۹ ماه پیش
  • مهدیه فیروزی | نویسنده رمان

    اگه اون نامه به بامداد میرسید، میرفت دنبال نیکو و کارشون به جدایی و چهارسال دوری نمیکشید؛ اما الان هردوشون بی‌خبر از سرنوشت اون نامه مقابل هم قرار گرفتن

    ۹ ماه پیش
کپی شد!
در حال ارسال نظر... لطفاً شکیبا باشید
ثبت نظر و امتیاز
نظرت به دیگران کمک می‌کند
شما چه امتیازی می‌دهید؟
برای ثبت امتیاز روی ستاره‌ها کلیک کنید
نام شما (اختیاری)
متن نظر (اختیاری)
۰ / ۳۰۰
خصوصی ارسال شود؟
فقط نویسنده نظر شما را می‌بیند و اینجا نمایش داده نمیشود
از اینکه نظرتان را با ما در میان می‌گذارید سپاسگزاریم 🙏

نظر شما کمی کوتاه است. چند کلمه بیشتر می‌تواند تفاوت بزرگی ایجاد کند و به خوانندگان دیگر کمک کند بهتر تصمیم بگیرند. مثلاً می‌توانید بنویسید:

  • چه چیزی در داستان، شخصیت‌ها یا نثر نویسنده برایتان جذاب بود؟
  • آیا رمان توانست با شما ارتباط برقرار کند یا احساسی را برانگیزد؟
با تشکر از همکاری شما ❤️